تبليغاتX
مولتی مینیمالیست
بعد از ده سال ریاضت کشیدن سرانجام به خانه خود برگشته بود.  لباسی سرتاسر آبی به تن داشت  و کله اش را تیغ انداخته بود که هر دو از نشانه های به پایان رساندن آن دوره عرفانی خاص بودند. وقتی وارد محله شد، آقا مصطفی، دوست پدربزرگش را دید. بعد از حال و احوال اولیه و درست زمانی که منتظر بود تا آقا مصطفی علت غیبتش در آن همه سال را جویا شود، پیرمرد خیلی بی مقدمه گفت:  آی ناقلا...آبی پوشیدی که یعنی آبیته ها؟؟ و غش غش زد زیر خنده.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 7:54  توسط محمدرضا | 
پیرزن لباس شب فاخری به تن داشت. از زیر دکولته بلند، پوست سفید و چروکیده اش پیدا بود.  از روی صورت شکسته اش می شد فهمید که  در جوانی دارای چهره ای به غایت زیبا بوده.  حسرت غریبی در سوی نگاهش دیده می شد. زل زده بود به دختر جوان و زیبایی که با لوندی در وسط میهمانی می رقصید و چشمان هیز مردان را به خود معطوف کرده بود. پیرزن بیش از این طاقت نیاورد تنها توانست آه کشان بگوید: دختره پتیاره، خجالت هم نمیکشه!

*دیدن فیلم کشتی گیر آنقدر مرا قلقلک داد که بعد از یک سال و نیم وبلاگ نقدینگی را به روز کردم. خوشحال میشم سری بزنید.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 15:39  توسط محمدرضا | 
با خیال راحت، در خیابان قدم می زد و برای دو، ده، بیست و خدا می دانست چند سال دیگرش برنامه ریزی یا به بیان بهتر خیال پردازی می کرد. حال آنکه هیچ تضمینی وجود نداشت که تا ثانیه ای دیگر آجر یک ساختمان نیم ساخته بر فرق سرش برخورد نکند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 18:27  توسط محمدرضا | 
و میلیاردها روز از خلقت دنیا گذشت و هیچکس نپرسید که این همه فاحشه نوامیس که بودند...

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 20:59  توسط محمدرضا | 
تمام زشتی ها و زیبایی های دنیای او در همان پیله کوچک و تاریک خلاصه می شد که از ابتدای عمر به دور خودش تنیده بود و حالا تابیدن آن باریکه نور او را می ترساند که مبادا زندگی چیزی بیشتر از آن لانه تنگ و کثیف باشد. پس با انگشت شست پا روزنه کوچکی را که در پیله ایجاد شده بود را درز گرفت تا ما بقی عمر بی حاصل را هم به غفلت بگذراند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 16:34  توسط محمدرضا | 
با به دنیا آمدن پسر و دختر دوقلوی مرد هیچ انگار، او پایش را در یک کفش کرد که نام پسر را فاحش و نام دختر را فاحشه بگذارد. او آنها را اشتباهات طبیعت می دانست. 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 16:24  توسط محمدرضا | 
وقتی پنج پسر و چهار دختر قد و نیم قد هر کدام با دنیایی از مشکلات، در گل و لای سفت زندگی دست و پا می زدند، لابد فکر می کردند که فلسفه وجودشان  به اندازه دنیایی که هر کدام شناخته بودند پیچیده است. حال آنکه نمی دانستند، پدرشان همان لات سر کوچه بوده که بیست سال پیش، فقط برای آنکه سر و سامان بگیرد و به زور به عقد مادرشان درآمده بود... ای کاش که هیچوقت کسی این راز سر به مهر را برای آنان فاش نکند.

*دوستان عزیز مدتی نبودم و از این بابت بسیار شرمندم.  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 22:59  توسط محمدرضا | 
در ایام نامزدی، مرد با چنگ و دندان، با چشم ابرو و حتی گاهی با تهدید و ارعاب تلاش می کرد تا نامزد زیبایش را تماما برای خود داشته باشد. زحمت های مرد برای چشم چرانان فامیل و آشنا به بار نشسته بود و دیگر همگی او را به عنوان مردی غیرتی که زنی زیبا دارد می شناختند.
 یک روز آفتابی، وقتی که در خیابان کسی نبود تا خاطر مرد بخواهد بابتش نگران باشد، یک مینی بوس که مسافرانش حامل محصلان 14، 15 ساله بودند، در یک لحظه رکیک ترین متلک ممکن را نثار همسر مرد کردند. قبل از آنکه مرد فرصت کوچکترین عکس العملی را پیدا کند، ماشین به اندازه یک نقطه کوچک درامده بود  پشت سرش موجی از خاک برخاسته بود.
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 20:55  توسط محمدرضا | 
به دعوت بی نام عزیز:

اگر ۲۴ ساعت تا مرگ من باقی مانده باشد کارهایی که خواهم کرد به این شرح خواهد بود:

۱- با دست هر چی روی میزم هست رو زمین می ریزم و روی میز خالی فقط چند تا کتابی که مدت هاست گذاشتم و هنوز وقت خوندنشون رو پیدا نکردم می ذارم. چون وقت محدوده سعی می کنم خیلی سریع قسمتاییش که برام جذاب بودن رو بخونم.

۲- وقتی از خواندن فارق شدم، زنگ می زنم به پیتزا فروشی و یه پیتزای حانواده می خرم و خودم رو مجبور می کنم تا تهش -ولو به زور- بخورم.

۳- وقتی حسابی باد کردم یه دونه آرامبخش می خورم و خودم رو پرت می کنم تو رختخواب. و اونوقت شروع می کنم به فکر کردم. تا جا داره زندگیمو مرور می کنم.

۴- وقتی مرور زندگیم تموم شد نویت قسمت شیرین ماجرا میشه:

      خودم رو الکی دلداری میدم که اگر نمی مردم چه ها که در آینده نمی کردم و دلم را خوش می کنم که اجل مهلتم نمی دهد.

۵- وقتی که حسابی از فکر نجات پیدا کردن از احساس مسئولیت آینده نجات پیدا کردم، پتو رو روی سرم می کشم و به خواب شیرین فرو می رم!

حالا از چند نفر از رفقا می خوام بازی رو ادامه بدن:

ذهن بیمار و رضا ناظم و خوذمانی تر و مسافر و بیمار لائوتسه و خانم فا و تمام دوستان و بستگانی که ما در ادامه دادن بازی مرگ یاری می کنند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 16:22  توسط محمدرضا | 
ایسنا: باز هم جوانان ایرانی افتخار آفریدند. تیم روباتیک دانشگاه صنعتی موفق به طراحی و ساخت روباتی تمام اوتوماتیک با استفاده از تکنولوژی نانو و دستیابی به جایزه سال خوارزمی شدند. بنا به گفته سرپرست تیم، این روبات شکنجه گر قادر است که با رسوخ در ریزترین منافذ بافت های سلولی و عصبی، حتی قوی ترین متهمین را بدون کوچکترین جراحتی وادار به اعترافات لازم بنماید. هم اکنون امتیاز  تولید این وسیله توسط چند شرکت داخلی و خارجی خریداری شده است و بنا به پیشبینی سرمایه گذار دولتی آن، پروژه تولید انبوه این روبات در دست انجام می باشد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:54  توسط محمدرضا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
پیوندها
نقدینگی(نقدهای من بر فیلم و کتاب و ...)
ساراپری
دغایغ
کوفتمان
پلاک1+12
عباس معروفی
مجنون لیلی
گوشه دل
رضا آموزگار
Rememeber
رضا ناظم
بیا فقط بخند
یک فنجان قهوه
جزیره
دیدگاه ها و تجربیات یک مرد تنها
من یکتا پرستم
هومن
ليست وبلاگهای به روز شده
خوابی در هیاهو
جهالت مجهول
از اشک تا لبخند
همه راه ها به سوی خدا و شناخت اوست
اخترک 0098
خوابگرد
کافه داستان
زندگی برای زندگی
من و خودم
جعبه احساسات...!
فرانسوا
نامدفون ها
Reformule
رو به رو با نازنین(خشایار)
سینمای نوین
درد و دلی با من
تراوشات یک ذهن بیمار
قصه خوانی(روهولا)
سبکی تحمل ناپذیر هستی
سکوت سنگین
چرکنویس مچاله
لحظه های رویش
حرف های ناتمام...
گوشه روشن
کافه انتهای کوچه بن بست
ناتاشا امیری
قرنطینه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM