تبليغاتX
مولتی مینیمالیست
ایسنا: باز هم جوانان ایرانی افتخار آفریدند. تیم روباتیک دانشگاه صنعتی موفق به طراحی و ساخت روباتی تمام اوتوماتیک با استفاده از تکنولوژی نانو و دستیابی به جایزه سال خوارزمی شدند. بنا به گفته سرپرست تیم، این روبات شکنجه گر قادر است که با رسوخ در ریزترین منافذ بافت های سلولی و عصبی، حتی قوی ترین متهمین را بدون کوچکترین جراحتی وادار به اعترافات لازم بنماید. هم اکنون امتیاز  تولید این وسیله توسط چند شرکت داخلی و خارجی خریداری شده است و بنا به پیشبینی سرمایه گذار دولتی آن، پروژه تولید انبوه این روبات در دست انجام می باشد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:54  توسط محمدرضا | 
شب زفاف پدر عروس تا صبح خواب به چشمانش نیامد. گیرم که خودش خوب می دانست که ضامن بقای نسلش و سعادت دخترش چیست.
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 10:8  توسط محمدرضا | 
۱- مامور وظیفه شناس برای کشیدن دندان کرم خورده روی صندلی دندان پزشکی دراز کشیده بود و با دلهره  انتظار دردی حتمی اما لازم را می کشید.

۲- یک ماه بعد مامور وظیفه شناس پشت میزی کثیف در اتاقی کثیف تر  نشسته بود.  او در اتاق بازجویی انتظار شکنجه گر را می کشید. و چون می دانست که حرفی برای اعتراف ندارد هر ثانیه منتظر دردی محض اما بی سود و بی دلیل را  می کشید. 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 9:29  توسط محمدرضا | 
موجود دو جنسی خسته از انبوه تحقیر و تمسخر سرانجام تصمیم می گیرد تا تن به مشقت جراحی دهد. فقط می ماند یک انتخاب. اینکه جنسیتی معین برای خود برگزیند. از آنجاییکه دیگر فکر و ذکرش رهایی از بی هویتی است انتخاب برایش کاملا بی معناست. پس  لحظه آخر دم در بیمارستان سکه ای را از جیب درمیاورد و با خود قرار می گذارد که شیر مرد باشد و خط زن.

سکه بعد از پرتاب بر روی لبه اش روی کف صیقلی و مرمرین بیمارستان فرود می آید و دیگر ابدا از جایش تکان هم نمی خورد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 10:35  توسط محمدرضا | 
دکتر جوان امروز به بیمارستان روانی منتقل شده است. حالا پرستار دارد تخت به تخت بیماران را به او معرفی می کند و توضیح کوتاهی را هم راجع به عاضه بیمار به او می دهد. تا اینکه سرانجام به تخت "او" می رسند. "او" با دو دستش صورت خود را پوشانده. پرستار توضیح می دهد که "او" تا چندی پیش سالم بوده است. تا چندی پیش از اینکه این فکر وسواسی به جانش بیفتد تا او را تبدیل به دیوانه ای شرمگین کند. پرستار سرش را نزدیک گوش دکتر می کند:

- "او" هربار که به یاد علت به دنیا آمدنش می افتد شروع به خودزنی می کند...

تنها چند ماه بعد جوانه این توضیح آنقدر در ذهن دکتر ریشه دواند که او نیز عینا به عارضه ای مشابه دچار شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 10:14  توسط محمدرضا | 

اما مفهوم "خدا" هنوز در ته ذهن فیلسوفِ لائیکِ روشنفکر، جایگاهی در آب نمک داشت تا هرگاه با  مصیبتی رو به رو شد بتواند به عدالتش شک کند. 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 14:18  توسط محمدرضا | 
زن زیبا، زیبا تر از آن است که بخواهد چند صباح باقی مانده از طراوتش را فدای حلقه ای ناچیز در انگشتانش کند. پس بعد از اندک مدتی از زندگی مشترک، مصرانه هر صبح که از خانه بیرون می رود حلقه تعهدش را روی انگشتان دست چپش جا به جا می کند، تا مبادا خدشه ای در عطش نگاه های حریص خریداران سابق زیباییش وارد شود.

*سرانجام برگشتم با نیروی تازه و عطشی ناب برای نوشتن و صد البته با نظر لطف دوستان و عزیزان.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 21:3  توسط محمدرضا | 
پیرمرد گدا وقتی پاکت سیگار را روی زمین دید، چشمانش از خوشحالی برق زد. اما وقتی پاکت را از روی زمین برداشت فهمید که پاکت خالی است. پس گفت:
- تف به ذات بی فرهنگت بیاد که آشغال می ریزی و میری....

*دوستان عزیز، متاسفانه به دلیل گرفتاری زیاد تا مدتی از به روز کردن وبلاگ معذور هستم. اما خب با دلبستگی من به محیط وبلاگ و دوستان وبلاگی، احتمالا به زودی برمی گردم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 13:13  توسط محمدرضا | 
آری، سرانجام بعد از چیزی حدود چندصد سال تحقیق و کاوش  این موجود مغرور به آرزوی دیرین خود، یعنی "عمر جاودانه" می رسد. و آن وقت هزار سال بعد، انسان های هزار ساله، سیراب و کلافه از عمر طولانی، سال ها پژوهش خواهند کرد تا حداکثر عمر خود و همنوعانشان را متوسط هفتاد سال کنند.

*به نظرم این خیلی بی مزه است که کسی بخواد کار خودش رو نقد کنه، اما برای قدری شفاف سازی لازم می دونم کمی توضیح راجع به پست قبلی بدم:

بخشی از چیزی که مدنظرم بود، شرطی شدن آدمها به پیدا کردن استدلال برای هر کاری هست و اینکه حتی کودکی چند ساله هم اینطور بار می آید که ناخودآگاه وجود دلیلی را -چه دلیل را درک کرده و چه نکرده- پشت هر عملی به صورت پیش فرض موجود بداند.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 14:16  توسط محمدرضا | 
امروز دکتر خیامی، استاد تمام رشته فلسفه و مولف چندین کتاب برجسته علمی، اسباب بازی جدیدی را که تازه برای نوه اش خریده بودند را جلوی چشمان متحیر کودک زیر پا له کرد. پسر و عروس دکتر در آن لحظه یقین داشتند که وی حتما دلیل موجهی برای این کار خود دارد. حتی نوه هم فکر کرد که این درد تازه چیزی مثل همان درد آمپول است که بزرگان برای رسیدن مصلحتی آن را به کودکان تحمیل می کنند.

اما واقعیت این بود که دکتر خیلامی هیچ توجیهی برای این حرکت خود نداشت.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 10:41  توسط محمدرضا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
پیوندها
نقدینگی(نقدهای من بر فیلم و کتاب و ...)
ساراپری
دغایغ
کوفتمان
پلاک1+12
عباس معروفی
مجنون لیلی
گوشه دل
رضا آموزگار
Rememeber
رضا ناظم
بیا فقط بخند
یک فنجان قهوه
جزیره
دیدگاه ها و تجربیات یک مرد تنها
من یکتا پرستم
هومن
ليست وبلاگهای به روز شده
خوابی در هیاهو
جهالت مجهول
از اشک تا لبخند
همه راه ها به سوی خدا و شناخت اوست
اخترک 0098
خوابگرد
کافه داستان
زندگی برای زندگی
من و خودم
جعبه احساسات...!
فرانسوا
نامدفون ها
Reformule
رو به رو با نازنین(خشایار)
سینمای نوین
درد و دلی با من
تراوشات یک ذهن بیمار
قصه خوانی(روهولا)
سبکی تحمل ناپذیر هستی
سکوت سنگین
چرکنویس مچاله
لحظه های رویش
حرف های ناتمام...
گوشه روشن
کافه انتهای کوچه بن بست
ناتاشا امیری
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان