![]() |
![]() |
|
|
سال 1421 خورشیدی-مقر فرماندهی مخابرات و تجهیزات نظامی ایران:
اکیپ تحقیقاتی نبی اکرم، از یک هفته گذشته مشغول بررسی علائم رسیده ماهواره ای که بر اساس گمانه زنی ها ساطع شده از ماهواره های جاسوسی اسرائیلی بر فراز مملکت است، می باشند و پس از ساعت ها صرف وقت برای رمزگشایی علائم رسیده به پیغام زیر رسیدند: - ای دوست عزیز، شما خیلی خوش شانس هستی که این پیغام را گرفتی. این پیغام را به چهل نفر دیگر هم مخابره کن تا امشب یکی از حاجت های بزرگت برآورده بشه. این داستان حقیقت داره. کوتاهی نکن که برات گرون تمام میشه. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 14:47 توسط محمدرضا |
|
|
دختر ها از ماشین پسرها پیاده شدند:
- عجب اسکلایی بودن!! چشاشون گرد شد گفتم بابام تاجره فرشه. اما باید روش کار کرد. شماره اون بوره رو بگو؟ پسرها دخترها را در جایی که خواسته بودند پیاده کردند: - عجب گاگولایی بودن!! کفشون برید گفتم بابام رئیسه نارنجستانه. اما پا می دادن. بلکه هم به یه نون و نوایی برسیم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 15:51 توسط محمدرضا |
|
|
من به چشم های او در آینه چشم دوخته ام و او به چشم های من در آینه چشم دوخته است. لبخند احمقانه ای برلب دارد و تکان نمی خورد. چاق است. شکمی بزرگ دارد. موهایش را به یک طرف خوابانده و فرق کج در گوشه سر باز کرده است. با خودم فکر می کنم: او می تواند یک دلال باشد. یک بساز و بفروش. یا یک کارمند؟ لذتش در این بود که هیچ قرینه ای که نشاندهنده اطلاعاتی از او باشد در چهره اش دیده نمی شد. شاید هم یک آدم فرهنگی باشد؟ کسی چه می داند. نباید روی چهره قضاوت کرد. شاید او یک نویسنده چیره دست است یا یک کارگردان تاتر. شاید هم یک معلم. عجب عجیب بود موقعیت من. ترجیح دادم برای لحظاتی فکرم را روی لکه های روی آینه متمرکز کنم که ناگهان آن جرقه در ذهنم زده شد. به شکم بزرگش نگاه کردم. فکر کردم که او هم مثل من غذا می خورد. اما غذاهای چرب شاید بیشتر که شکمش این چنین بزرگ شده. و این قطعی بود. بی برو برگرد او هم حتما در لحظاتی از زندگی فقط به خوردن و لمباندن چیزی می اندیشیده و نه چیز دیگری.
راستی ما الان در صف توالت عمومی هستیم! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 12:39 توسط محمدرضا |
|
|
24 ژوئن سال 1968-فضاپیمای CSD453 شاید تنها چند ساعت بود که موشک پرتاب شده و از جو کره زمین خارج شده بود. میخائیل باقروف کارشناس ارشد پایگاه فضایی قزاقستان همانطور حیران از پنجره چند لایه به کره خاکی خود که همچون ذره ای در فضای بیکران معلق مانده بود نگاه می کرد. البته تماشای این منظره شگفت آور از دید دو خدمه دیگر نیز بسیار جذاب بود، اما انگار باقروف قدری در این زمینه زیاده روی کرده بود. چرا که در طی تمام این چند ساعت از جای خود تکان نخورده بود و بنابراین از انجام وظایف فنی خود بازمانده بود. سرانجام صدای آلارم خطر او را به خودش آورد و کمی بعد با آگاهی از اینکه به علت اهمال در سرکشی، مخزن سوخت دچار نشتی شده، هر سه خوب فهمیده بودند که در این فضای لایتناهی هیچ سرنوشتی جز مرگ محتوم، آن هم تا ساعتی بعد که سفینه از مدار خارج می شود ندارند. آنچه بیشتر از همه عذاب آور بود ناتوانی آنها در فرار بود. آن هم در گستره ای آنچنان بی انتها. هر سه خدمه کنار هم نشسته بودند و هرچند قبل از پرتاب تمام خطرات را برای بدست آوردن افتخاری اینچنین بزرگ برای اتحاد جماهیر شوروی، به جان خود خریده بودند. اما هیچکدام فکر نمی کردند که مرگ اینچنین ناغافل و زود به سراغشان بیاید. خصوصا آنکه دیگر دید صرف علمی را نسبت به مشاهدات آینده خود در قبل سفر را نداشتند و اکنون اجبارا وجود حسی ناشناخته اما موذی را در درون خود احساس می کردند. حسی که ابعاد واقعیت را برای آنها ترسناک تر از آنچه که بود نمایان می ساخت. بعد از انجام یک جلسه کوتاه، دوخدمه تصمیم گرفتند که تا پایان در سفینه بمانند. اما میخائیل، برخلاف آنها مایل بود که در فضا بمیرد و دقایقی بعد با لباس مخصوص و ذخیره دو ساعتی اکسیژن، خود را در فضا رها کرد و دستو پا زنان از سفینه دور شد. تنها چیزی که می شنید، صدای گوشخراش سکوت بود و تنها چیزی که می دید، پهنه وسع هستی. مدتی بعد آنقدر از سفینه فاصله گرفته بود که انفجار بیصدای آن خطری جز احساس تنهایی بیشتر برای او نداشته باشد. برای اولین بار درطی این همه سال افکار دانشجو و بعدها دانشمند برگزیده و خادم کشور کوچکترین نظم و انسجامی نداشتند و آشفته از هر مقطعی فکری وارد ذهنش می شد وبی آنکه دوامی داشته باشد محو می شد. در میان افکارش بعد از سالها چهره پدربزرگ گرجی اش به ذهنش رسید. کسی که با سواد اندک و نقل خاطراتش از کشور مادری خود ایران، سعی در تغییر افکار نوه خود داشت و در این بین میخائیل نه تنها وقعی به گفته های پیرمرد نمی نهاد، که افکار به نظر پوسیده او را بی پرده به ریشخند می گرفت. حالا بعد از گذشت زمانی طولانی از آن وقت، دوباره حضور پیرمرد را در آنجا احساس می کرد و بعد از مدتهای طولانی، آن تردیدی نخ نما برایش زنده شد. شاید برای میخائیل باقروف، افتادن به دام تردیدی اینچنین کهنه و در عین حال واقعی جدا ترسناکتر از مرگ بود که بود که قبل از اتمام اکسیژن، لوله هوا را از کپسول جدا کرد. بعد از گذشت چند روز از فاجعه انفجار و انجام مراسم یادبود، تندیس سه فضانورد را با عنوان "قربانیان دانش" در وسط میدان مسکو قرار دادند. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 14:54 توسط محمدرضا |
|
|
موبایل شروع به زنگ زدن کرد. یک بار...دو بار...سه بار....چهار...پنج...:
- کوفتی... با صدای گرفته داد می زند: -الو ؟؟؟ صدایش را پایین می آورد: سلام مامانی. چطوری خوشگلم؟ آخ آخ الهی من بمیرم عزیزم امشبم یه ذره کارم طول می کشه... یه ذره کتلت تو یخچال داریم...آره بلدی که گرم کنی؟...منم دیگه کم کم میام. شامتو خوردی بخواب....ترس نداره که...ببین من کار دارم باید برم. دگمه قطع مکالمه فشرده می شود: - د یالا تمومش کن دیگه... تخم سگه لندهور...سه ساعته علافمون کردی... -... -الاغ بچم منتظره. میفهمی؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 23:26 توسط محمدرضا |
|
|
تهران-زمستان ۱۳۶۶-باغ فردوس:
یک تلویزیون بیست و نه اینچ گروندیک که زیرش یک ویدئوی بتاماکس قرار گرفته بود. آقا بهزاد وارد اتاق مهمانخانه شد و در حالیکه یک نوار ویدئو به دست داشت گفت: - فرامرز خان ببین واست یه فیلم گرفتم توپ. مال دراویشه سنندجه. اسمش هست، این گروه خشن! آقا فرامرز مهمان و دوست دیرین آقا بهزاد بود. آقا بهزاد فیلم را داخل ویدئو گذاشت و درحالیکه پیژامه را بالا می کشید کنار آقا فرامرز نشست. فیلمی بود بی کیفیت و سیاه و سفید. در ابتدا چندین نفر با موهایی که تا کمرشان می رسید، حلقه ای را تشکیل دادند و با حرکاتی خلسه وار، گام به گام می چرخیدند و خم و راست می شدند. در مرحله بعدی یکی از دراویش شیشه ای را شکست و با ولع شروع به خوردن و جویدن خرده شیشه ها کرد. آقا فرامرز که تا لحظاتی پیش به صورت تفننی مشغول تخمه شکستن بود، حالا فقط و فقط به صفحه تلویزیون زل زده بود و حتی پلک هم نمی زد. حالا هر کدام از دراویش خنجری را برداشته بودند و در حالیکه با چشمان بسته سرشان را می گرداندند خنجر را از گونه چپ وارد می کردند و حرکت آنرا آنقدر ادامه می دادند تا از گونه راستشان دربیاید. آقا بهزاد سرش را پایین انداخته بود به صورت هیستریک و سریع تخمه می شکست. فقط گهگاهی نگاهش را به دوست خود می انداخت تا وضعیت دوستش را که قلب ضعیفی داشت ارزیابی کند. دراویش با خنجر شروع به حرکات نمایشی دیگری کردند. مثلا چندین چاقو را در آن واحد وارد سر یکی کردند یا هر یک کف پای خود را آنقدر روی تیزی آن فشار می دادند تا کاملا در پا فرو رود و از طرف دیگر دربیاید. آقا بهزاد برای اینکه کمی فضا را عوض کند گفت: - آقا فرامرز اینا بنگ و جرس می زنن اینجوری میشن. نه؟ قبل از آنکه آقا بهزاد جوابش را بگیرد، بدن آقا فرامرز به حال تشنج شروع به لرزیدن کرد و ثانیه هایی بعد آقا فرامرز برای همیشه زندگی را به خاطر حمله قبلی بدرود گفت. *آقا بهزاد و آقا فرامرز هر هفته برای گذران اوقات بیکاری پنجشنبه ها به خانه یکدیگر می رفتند و فیلمی که از ویدئو کلوپ گرفته بودند را با هم تماشا می کردند. شایان ذکر است که فیلم هفته گذشته "اشک ها و لبخندها" بود. |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 19:39 توسط محمدرضا |
|
|
از طرف هیئت دولت اعلام شد:
سه لیتر بنزین لیتری سه هزار! رئیس مجلس شرط پذیرش لایحه را تکرار پیشنهاد دولت چند بار و پشت سر هم اعلام کرد. بعد از تکرار جمله لایحه توسط اکثریت، لایحه تصویب شد! *رئیس دولت منبع الهام این لایحه را سرگرمی دوران خردسالی خود اعلام کرد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 23:30 توسط محمدرضا |
|
|
آدم یه جورایی خیلی پکر میشه وقتی میفهمه خیلی اوقات هدف از یک عالمه حرفای انسانی فقط و فقط یک جفتگیری حیوانیست.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 22:47 توسط محمدرضا |
|
|
ماری(مریم)و مهیار سال پیش در خیابانی در غرب تهران با یکدیگر آشنا می شوند و بعد از مدتی متوجه می شوند رابطه عاطفی مابینشان عمیقا بیشتر از این حرفاست که بخواهد به یک دوستی ساده ختم شود. بنابراین طی یک سری تشریفات و مراسم مجلل با یکدیگر ازدواج کردند. "مردم" می گفتند که چون هر دو طرف از قشر مرفه تازه به رفاه رسیده هستند، بنابراین ازدواج آنها بلامانع است. درواقع چون به قول خودشان فقط Love به معنای واقعی کلمه اساس زندگیشان را تشکیل می داد، حس اعتماد عجیبی به یکدیگر داشتند و خودشان را خوشبخت حس می کردند.
مهیار یک بیزینس من کارآفرین و خادم بود. از آنهاییکه جنس را با یک تلفن میخرند و با یک تلفن دیگر دولاپهنا به دیگران می فروشند و کلی کاسب می شوند. موقعیت کاری ایجاب می کرد مهیار سفری به دوبی داشته باشند. وقت خداحافظی، در حالیکه زن و شوهر چشمانشان پر از اشک شده بود، همدیگر را با جامی از اعتماد به خدای عشق سپردند. فردای خروج مهیار ماری جام عشقش را برای مدت محدودی به خشایار، دوست مهیار که چند سانتی از او بلندتر بود و برخلاف مهی اهل بادی بیلدینگ بود قرض داد و مهیار هم جامش را به طور مشترک برای مدتی به فواحش دوبی. بعد از برگشت مهیار زن و شوهر همدیگر را عاشقانه در آغوش گرفتند و تا سفر بعدی به زندگی عاشقانه خود ادامه دادند. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 23:45 توسط محمدرضا |
|
|
ننه قمر تا قبل از مرگش ادعا می کرد که متدی را کشف کرده که بوسیله آن، هر عروسی برعکس تصورات رایج می تواند با کفن سفید به خانه بخت رفته و با لباس سفید رنگ عروسی از خانه شوور بیرون بیاید.
بعد از چندین سال از مرگ ننه قمر ، مجامع علمی و ناسا با آزمایشاتی تجربی، درستی نظریه او را ثابت کردند. ولی افسوس که دیگه ننه قمری وجود نداره که به ثمر نشستن زحماتش رو ببینه. شکی وجود نداشت که درصورت زنده بودنش امسال به عنوان چهره ماندگار سال برنده سمند می شد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 19:19 توسط محمدرضا |
|
|
تهران-1314-سه راه امین حضور:
زن شتابان و جیغ زنان از پله ها پایین آمد: - وای بچم...بچم جزغاله شد...بچم افتاد تو کرسی...جزغاله شد مرد نعره کشید: - زن...آخه چند بار باهاس بهت بگم بپا...بپا بچه رو. این بار شد دو بار زن روی پله وا رفته بود و بی وقفه زار می زد. مرد که سرش را پایین انداخته زیر لب چیزی گفت و تابی به سبیل از بنا گوش در رفته اش داد وگفت: - حالا دیگه انقده آبغوره نگیر. یه نگا به خودتو من بنداز. شکرش چهار ستون بدنمون سالمه بازم می سازیم. اینکه دیگه غصه نداره. بعد جلو آمد و با نوک انگشت کبودی زیر چشم زن را که به خاطر ته گرفتن قورمه سبزی ظهر بوجود آمده بود را نوازش کرد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 20:27 توسط محمدرضا |
|
|
روزی حاج آقا دون کورلئونه پسریکی از رعایا را در کوچه باغی به همراه پدرش دید. کشاورز بدبخت پس از دستبوس با اکراه پسرش را به دون معرفی کرد. دون کورلئونه لپ پسر را کشید و گفت:
- آفرین...آفرین...چند سالته بابا جان؟ - پسربچه که از درد صدایش درآمده بود، پاسخ داد: - آی.....به تو چه پیره سگ خرفت البته با اینکه دهقان بیچاره به پای دون افتاد، جسد پسربچه را یک ماه بعد و در حالیکه به طرز فجیعی مورد تجاوز قرار گرفته بود در مزرعه مش کریم یافتند |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 16:59 توسط محمدرضا |
|
|
- می تونی انجامش بدی؟
- آره... ردیفه - میخوای بیام کمکت؟ - نه بابا جان... میگم ردیفه (خیره نگاهش می کند) - پس من میرم دیگه - برو خیالت راحت باشه (لختی سکوت) - پس من وامیسم ببینم چی میشه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 14:16 توسط محمدرضا |
|
|
روزی در اتاق انتظار مطب روانپزشک موبایل مرد متشخصی به صدا درآمد:
- سلام قربان...ارادتمندم. بله بله من الان توی جلسه هستم.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 14:53 توسط محمدرضا |
|
|
حسینعلیخان و علیحسینخان دو دوست قدیمی بودند که در روستایی دورافتاده زندگی می کردند. در یکی از شب های خوب بهاری که حسینعلیخان به خانه علیحسینخان رفته بود. دو دوست مانند تمام اهالی آن روستا و البته روستاهای دیگر مشغول تماشای برنامه های ماهواره ای بودند. چیزی نگذشت که حسینعلیخان نسبت به ادامه تماشای ماهواره اظهار عدم تمایل کرد. در واقع حسینعلیخان تا حدودی منورالفکر روستا بود و علاقه خاصی به ادبیات کهن و اسطوره داشت. این بود که تصمیم گرفت روی میز کوچکی که کنار تلویزیون قرار داشت به احضار روح یکی از ادبا فضلا یا شخصیت های ادبی بپردازد. بعد از اندکی تمرکز و خواندن ادعیه مخصوص، نعلبکی روی میز شروع به تکان خوردن کردو بعد مردی با چهره آشفته و کثیف و ردا و دستاری قدیمی و مندرس ظاهر شد. حسینعلیخان گفت: ای روح تو که هستی؟ مرد آشفته گفت:
همی شناسی آیا تو نظامی؟ منم دیوانه و مجنون لیلی علیحسینخان هم با اینکه چهره مجنون را دیده بود، بی اعتنا کانال را آنقدر عوض کرد تا به کانال فشن رسید. مجنون که از بدو ورودش به تصاویر متحرکی که روی آن جعبه پخش می شد خیره مانده بود، حالا با دیدن مدل های لباس آب از لب و لوچه اش آویزان مانده بود. کم کم چهره اش از زردی به به کبودی گذاشت و با صدای بلند خواند: چو باشد در جهان صد این چون پریچهر می کشم با دست خود لیلی آن سیه چهر دست آخر مجنون نعره ای زد و سر به بیابان گذاشت! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 13:15 توسط محمدرضا |
|
|
صدای پدر از پشت در اتاق پرو می آمد:
-مهشید جان بابا...بجنب عزیزم. دیر میشه عروسی -چشم الان... دارم می پوشم اما دختر عزیز بابا در آن لحظه نه تنها لباس را به تنش امتحان نمی کرد، بلکه همانطور که به چهره خودش در آینه خیره مانده بود، به عمد وقت را زیر پایش لگدمال میکرد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 12:38 توسط محمدرضا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 |
|
RSS
|