![]() |
![]() |
|
سالها بود که برای مداوای خود به هر نوع دوا و درمانی که فکرش را کنی روی آورده بود. از مراجعه به روانشناس و روانپزشک بگیر تا طب سوزنی، یوگا، مدتیشن، سلف تراپی و هزار و یک جور روش و متد درمانی. اما خب از هیچکدام نتیجه نگرفته بود. این اواخر دیگر پاک به آخر خط رسیده بود. کفری و عصبی شده بود. حال و حوصله انجام هیچ کاری را نداشت. *راستی ساراپری که لینکش رو در پیوندها می بینین وبلاگه جدید خواهر عزیزمه |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 14:56 توسط محمدرضا |
|
|
مجری جوان رادیو جوان، دیروز بزرگتر از دهانش حرف زده بود و قرار بود که امروز برای تصفیه حساب به محل کارش برود و بعد برای همیشه آنجا را ترک کند. تهیه کننده برنامه، درحالیکه پاکتی را دست او می داد ، با سکوت سرد خود از مجری برکنار شده خواست تا گورش را گم کند. جوان برعکس دیروز که کلی هارت و پورت کرده بود، مودبانه و آرام از سردبیر برنامه تقاضا کرد تا اجازه دهد که برای آخرین بار برنامه اش را اجرا کند. سردبیر اول نمی پذیرفت اما دست آخر با اکراه قبول کرد. همه چیز آماده بود. جوان وارد استودیو شد و کارش را با افکتی که حالت انعکاس به صدایش می داد شروع کرد:
- جوان...جوان...جوان...جوان امروز.... . سلااااااااااااااااااااااااااااااام! (صدای موزیک تکنو: اوپس اوپس...) امروز می خوایم بترکونیم. بابا خسته شدیم از دست این همه نصیحت، این همه شعار(دوباره موسیقی: اوپس اوپس...) بابا بزرگترا... بذارین حالیشوووووووو ببریم آخه. مردیم بابا..... داد می زند: - آی جونااااااااااااا، آهای جووووووووووناااا (با حالت ریتمیک) بیاین همه با هم باشیم خفن باشیم( اوپس اوپس...) کارگردان توی گوشی داد می زد: - بلندتر... بلندتر لامصب. مگه نون نخوردی؟؟ مجری باز هم داد می زد: - امروز می خوایم انقدر واستون ترانه های رنگارنگ بذاریم تا بگرخین(اوپس اوپس...) حالا کجاشو دیدین... کارگردان در گوشی باز هم تاکید می کند که اجرا بی حاله. مجری اینبار چند ثانیه سکوت می کند و با حالتی عصبی فقط پلک می زند و ناگهان نعره می زند، طوریکه صورتش سرخ می شود: - آره بابا جون... ما یه کارگردان داریم زاقارت... آشغال... نون به نرخ روز خور. ماهی چندر غاز میندازه تو سفره من و دست اندرکارای جوون و میگه باید شما رو شاد کنیم. باید بخندونیم. باید باحال باشیم. درکتون کنیم. سالمتون کنیم. کارگردان از اتاق کنترل مبهوت به چهره مجری خیره مانده بود. مجری میکروفن را بلند کرد و تمام جانش را با جیغی خشدار بیرون داد: - تف به قبر من.... به قبر تو.... به قبر تو کارگردان و تو تهیه کننده وامونده.... تو روح کسایی که باعث بانی این شدند که ما بیست، سی ملیون جوون در عرض فقط چند سال پس بیفتیم..... و حالا همینجوری ویلوون سرگردون باشیم....تف... کارگردان با ترس فریاد زد: - ببندین دهن اون کثافتو |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 14:35 توسط محمدرضا |
|
|
یک مدت کارش این شده بود که روزای تعطیل خودشو تو اتاق حبس کنه و مدام بگه: 17 عددی است زوج. غلط کرده هر کی غیر از این رو گفته...17 عددی است زوج.غلط کرده هرکی غیر اینو گفته و بعد با خودش نخودی بخنده.
یک مدت دیگر کارش این شده بود که روزای تعطیل خودشو تو اتاق کارش حبس کنه و مدام بگه: عدد پی دقیقا برابر است با 15/3 نه 3 ممیز یک عالمه عدد عوضی. و بعد با خودش نخودی بخنده. یک مدت دیگر کارش این شده بود که روزای تعطیل بره زیرزمین دانشگاه و با خودش بگه 2 با 2 میشه 6. گه خورده هر کی غیر از اینو بگه. و بعد ریسه بره از خنده. یک مدت دیگه کارش این شده بود که.... راستی این آقا، پرفسور نراقی -افتخار ایران!- دارنده کرسی تخصصی از دانشگاه هاروارد هستند. و فردای هر روز تعطیل با کت و شلوار و کراوات سر کلاس درس حاضر می شوند و بعد از ظهر ها روی نظریه پیشرفت گراف با اکیپ تحقیقاتی همکاری می کنند تا باعث جلورفت علم شوند. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 18:23 توسط محمدرضا |
|
|
بالاخره دیروز قبول کرد که به بیماری افسردگی حاد دچارست. بنده خدا تا قبلش فکر می کرد که این تمام مردم به غیر از او هستند که یک چیزیشان می شود. چرا که به زعم او دیگران زندگی را خیلی بیشتر از حد طبیعی جذاب و دلنشین می یافتند! *راستی من یه وبلاگ دیگه دارم که خیلی خجالتی و گوشه گیره اسمش دغایغه بهش سر بزنین غصه نخوره. نظرم بدین که خیلی شاد میشه! (لینکش تو پیوندهاست) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 16:28 توسط محمدرضا |
|
|
بی بی خانم آنقدر پیر شده که دیگر پاک مشاعرش را از دست داده و به گفته پزشکش دیگر نه چیزی را میفهمید و نه کسی را می شناسد.
مرد گفت: - این بی بی خانم ما رو اینجوری نگاه نکن...یه روزی دل از تمام جوونای شهر برده بود. بهش می گفتن الیزابت تایلور... دستی در جیب کرد و عکسی درآورد و جلوی چشم پیرزن گذاشت: - ببین بی بی...ببین چه قد خوشگل بودی پوست چروک صورت بی بی تکان کوچکی خورد و کم کم تکان آن شدیدتر شد. حالا بی بی به پهنای صورتش اشک می ریخت و در همان حالت بزاق از دهان بی دندانش راه گرفت. عکس سیاه و سفید، تصویر زنی را نشان می داد که بدون اغراق زیبایی و تناسب حیرت آوری در صورتش به چشم می خورد. موهای زن مانند الیزابت تایلور آرایش شده بود و در چشمانش نگاهی نافذ و جاودانه دیده می شد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 14:48 توسط محمدرضا |
|
|
- فقط دلم میخواد یه بار دیگه انتخابات بشه. همچین بهش رای ندم که....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 13:6 توسط محمدرضا |
|
|
درویش سید روح الله پسر درویش سید عبدالله بر خلاف پدر معتقد بود که نوگرایی و تجدد هیچ منافاتی با حفظ اعتقادات گذشتگان ندارد بنابراین در طی گذشت سال ها، تغییراتی بدین شرح در سنت و ظاهر کهنه دیرین اجدادی خود ایجاد کرد:
1- پوشیدن کفش ساق دار ریباک به جای نعلین 2- پوشیدن کاپشن جیر جی کرو به جای ردای درویشی 3- به سر کردن کلاه لبه دار با مارک نوتیکا به جای دستار 4- به پا کردن شلوار مارک لیوایز به جای شلوار کتانی، ساده و گشاد درویشی 5- جایگزین کردن کوله پشتی آدیداس به جای کشکول 6- جایگزین کردن ماری جوآنای فرط اعلا، کار جامائیکا با حشیش کار کرمان 7- انتخاب نام استاد سیاوش به جای درویش روح الله 7- نواختن گیتار الکتریک به جای تنبور 8- جایگزین کردن حرکات موزون هدبنگ به جای رقص سما در حالت خلسه 9- معرکه گرفتن در خیابان های جردن به جای شاه عبدالعظیم 10- بستن گیسوان تا کمر رسیده با مچبند آرم نایک 11- استفاده از عینک مارک ری بن 12- استفاده از عطر جورجیو آرمانی به جای مشک آهو و از همه مهمتر: 13- تعطیل کردن خانقاه پدری در بی بی شهربانو و تاسیس موسسه آموزش انرژی درمانی، ذن، پرواز روح و... در فقط 30 روز در منطقه گلستان ( تمامی البسه ذکر شده بامارک اریژنال از کمپانی اصلی تهیه شده اند) و چند تغییر مختصر دیگر. البته شایان ذکر است که همانطور که قبلا هم قید شد این تغییرات نه تنها موجب دگراندیشی و تغیر در اصول اعتقاداتی وی نشد، بلکه با اضافه شدن اندیشه های به قول استاد بودیزم و دیگر مکاتب عرفان شرق موجبات آپدیت شدن نظریه های عرفانی را هم مهیا نمود که از آن حیث جنبش صوفی گری تا ابد مدیون استاد خواهد ماند. |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 2:7 توسط محمدرضا |
|
|
با پیژامه پامنقلی راه راهش، چهار زانو نشست و در حالیکه نوک حبه قند را با سطح چایی تماس می داد گفت:
- هی هی هی...دیدی؟ مهستی رو هم مثل سوسنه خدابیامرز خون به دق کردن لاکردارا. - کیا؟ - کلا دیگه...چاییتو بخور سرد نشه |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 1:7 توسط محمدرضا |
|
|
وقتی همگی فهمیدند دعوا زرگری(الکی) بوده، دکتری که تو حلقه جماعتی که دو نفر رو دوره کرده بودند گفت:
- پفیوزا... مگه مردم علاف شمان؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 19:7 توسط محمدرضا |
|
|
پدر سیگار را روشن کرد و آنرا در دهان پسر پنج ساله اش گذاشت و گفت:
- نفستو بکش بابا...نفستو بکش...نگا...فوووووو... آباریکلا کودک ابتدا سرفه کرد و کمی بعد تلوتلو خورد و به زمین افتاد. دفعه های بعدی کودک کم کم سیگار کشیدن را یاد گرفت و تا پایان عمر بدون کوچکترین اعتقادی به ضرر آن از کشیدن سیگار لذت برد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم تیر 1386ساعت 18:45 توسط محمدرضا |
|
|
زوج خوشبخت، بنا داشتند تا ماه عسلشان را در هتلی چهار ستاره، واقع در شهری دورافتاده که قرار بود دست هیچ بنی بشری هم بهشان نرسد بگذرانند.
زن جلوی مدیر هتل پیشنهاد کرده بود که اتاق یک تخته بگیرند تا در هزینه صرفه جویی شود. مرد هم در حالیکه بدنش از گرمای عشق حسابی داغ شده بود به شدت از این پیشنهاد استقبال کرد و بعد مدیر هتل در حالیکه با شیطنت نیشش را تا بنا گوش باز کرده بود کلید اتاق یک تخته را بهشان داده بود. اما متاسفانه یا خوشبختانه، هم شب دراز بود و هم قلندر بیدار، بنابراین بعد از کمتر از نیم ساعت، در شب اول، عمل خوابیدن اهمیت ویژه ای پیدا کرد. پس زن به خواب رفت و مرد که به خواب حساس بود، مدام دست به دست میشد تا بلکه در یک وجب جا موقعیت مناسبی برای استراحتش پیدا کند. وقتی بعد از مدتی از عملی کردن نیتش ناامید شد. نیم خیز شد و با فریاد خفه ای رو به زن گفت: - گور بابات با این پیشنهاد دادنت... اما بلافاصله از ترس اینکه زن صدایش را شنیده باشد، آرام صدایش کرد و وقتی به جای جواب صدای خرناس شنید، گفت: - ای تو روح پدرت...میفهمی؟ تو روح پدرت... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 15:16 توسط محمدرضا |
|
|
روزی دو الاغ که به یکدیگر متصل بودند از گذری عبور می کردند. الاغ اول به صورت یورتمه حرکت می کرد. در حالیکه الاغ دوم راه می رفت و هر چند وقت یکبار برای رساندن خود چهارنعل می دوید! کسی که با چوب الاغ ها را راهبری می کرد گفت:
- چته حیوون...خب درست را برو دیگه.... مردک خبر نداشت که آن الاغ بدبخت نمی دانست که وقتی افسارش به الاغ جلویی وصل است باید از الاغ اول تبعیت کند تا به طور عادی حرکت کند! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 13:13 توسط محمدرضا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 |
|
RSS
|