تبليغاتX
مولتی مینیمالیست
"عجب زمستانی شد امسال!" این جمله را همانطور که با یک دست فرمان را گرفتی و دست دیگر را مشت شده به چانه چسباندی در دل می گویی. "امان از این عالمی، مردک نان به نرخ روز خور چاپلوس..." هر وقت که به یاد خوش رقصی های هر روزه اش برای رئیس می افتی تنت به خارش می افتد از فرط عصبانیت. مخصوصا اینکه به نان و نوایی هم رسیده از این طریق "اما تو چه؟" به خودت می گویی. آخ که چقدر زور دارد برایت. چشمت به فرورفتگی روی کاپوت می افتد. "پسره لندهور...ببین چه جوری زده داغان کرده..."پسرت را می گویی. یک روز از صدور گواهینامه نگذشته زده بود ماشینت را به آن روز انداخته بود. "پولش..." از کجا می خواهی بیاوری؟ "کثافت...ببین چه خرج گذاشت تو دامنمون تو این هیر و ویر" داری خرج و مخارجت را به زور در ذهن جفت و جور می کنی که به یاد مبلغ بدهی ات به پدر زنت می افتی."آخ آخ..." تحت هیچ شرایطی هم که نمی خواهی جلویش کم بیاوری. تمام جانت گر می گیرد ناگهان. سر به زیر می اندازی و بر پیشانی می کوبی. سر که بالا می آوری، پسر بچه ای را می بینی که در حال دویدن از عرض خیابان است. فاصله ات زیاد است اما. آرام ترمز می کنی تا بچه رد شود.بچه رد می شود. اما... . اما هنوز کمی مانده مسافت را کامل طی کند، روی یخ سر می خورد و زمین می افتد. باز هم به نظرت همه چیز رو به راه خواهد شد. پا روی ترمز می گذاری ولی انگار یادت رفته که بچه چرا لیز خورد؟ ماشین باز به حرکت خود ادامه می دهد. چشمانت بسته است. در حال حاضر، تنها چیزی که در ذهنت می گذرد، این است که ای کاش متوقف شود... اما با تکان ناگهانی ماشین و  صدای جیغی خفه که با جیغ های ممتد رفقای کودک ادامه پیدا می کند، می فهمی که اتفاق افتاد. هاج و واج پیاده می شوی. انگار که فیلتری خاکستری روی چشمانت آمده باشد، جمعیتی که به سمتت می آیند را، خاکستری می بینی. با زحمت خودت را می رسانی به بالای سر کودک. شاید می خواستی که مثل آنچه تا آن روز دیده بودی، ناخودآگاه دست به نبضش ببری یا سر بر قلبش بگذاری. اما دیدن منظره ای که جلوی چشمانت است، مهر پایانی است بر تمام این حرکات. وقتی که می نشینی می بینی که چه طور از شانس بدت، تایر از روی گردن بچه رد شده است. بخار، به تندی از روی خون گرم و تازه که قرمزی اش تضاد آشکاری را با برف ایجاد کرده متصاعد می شود. سر و تن کودک را  رشته های که نمی دانی چیستند، متصل کرده و عملا بین آنها چند سانتی فاصله افتاده است. طوری که منظره ای کاملا نو را از انسان، پیش و روی خود احساس می کنی. دورت را جمعیت گرفته است و بفهمی نفهمی صدای اظهار نظرها را می شنوی."چون بچه بود، گردنش نازک بود اینجوری شد اگر نه..."   بعضی ها هم روی صحبتشان با تو است:" نمی تونستی آرومتر بری تو این یخ و برف؟!"کسی زیر بازویت را، می گیرد. وقتی نگاهش می کنی، نگاهش را خصمانه ارزیابی می کنی. نه از روی آنچه که مثل همیشه در شرایط گرفتاری این چنینی انتظارش را داری، یعنی دلسوزی و کمک. آن موقع این تو بودی که حالت بد شده بود و نقش زمین شده بودی، اما حالا... به زحمت در ماشین می نشینی. بچه را از زیر ماشین بیرون می کشند و تو سر را که بر تن لق می خورد را می بینی و چشمانی که خون درشان دویده است و به تو خیره مانده. روی بچه پارچه ای می کشند و بعد از آن سیل پول خرد است که نثار جسد می شود. مناظر را می بینی و نمی بینی، صداها را می شنوی و نمی شنوی..."خوابم؟" خواب بودی؟...
بقیه اش را هم بگویم؟ یا خودتان می دانید؟

*در پست گذشته، چند نفر از دوستان لطف کردند و به روز شدن وبلاگ هایشان را اطلاع دادند. ممنون می شوم که سایر دوستان هم این کار را بکنند. بخ خصوص عزیزانی که خیلی سریع به روز نمی شوند.

*از دوستان عزیز درخواست می کنم که در صورت تمایل سه داستان گودال و محکوم و دکتر نارنجی که برای مسابقه قلم زرین زمانه ارسال کرده ام را بخوانند و مثل همیشه نظرات ارزشمندشون را همان جا ذکر کنند. ضمنا دکتر نارنجی از بین سه داستان به مرحله دوم مسابقه راه پیدا کرده.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 12:28  توسط محمدرضا | 
کافی شاپی است دنج و دور از دست رس آشنایان. دختر و پسری کم سن و سال تنها مشتریان کافی شاپند. هر دو رو به روی هم نشسته اند. هر دو ساکتند و به دنبال کلمات مناسب جدید و نو. پسر دست به زیر چانه گذاشته و به دختر نگاه می کند. دختر سر به زیر به فنجانی که با انگشتانش می گرداند نگاه می کند. بیرون باران شدیدی می بارد. آنقدر شدید که آب روی زمین راه گرفته است. در همان حال دختر از پنجره چشمش به دو جنبنده در خیابان می افتد. با خودش می گوید، حتما گربه ای، سگی است دیگر. اما حقیقت کمی دردناک تر از چیزی که او خیال می کند. چرا که در حقیقت آن موجودات دو گربه هستند لاغر و رنجور. موجوداتی که آنقدر در میان آشغال ها غلت خورده اند که حسابی بوی تعفن گرفته اند. پسر ناگهان، انگار که چیزی به یادش آمده باشد می گوید:
- راستی تو اون کتاب کورت ونه گات رو خوندی؟
بعد مکث می کند:
- اسمش چی بود...اه لعنتی...
حالا صدای ناله شهوانی گربه ها، به وضوح از خیابان شنیده می شود.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 11:35  توسط محمدرضا | 

حتما به خودت در آینه نگاه انداخته ای:
اینکه چشمانت آبیست یا مشکی. اینکه چهارشانه و چاقی یا لاغر و تکیده. اینکه اجزای صورتت زیباست و مایه مباهات و دلبری ات یا زشت و مایع سرافکندگی ات. اینکه ذاتا خوش اندامی و دنبال بهانه ای برای عرضه اندام یا یا از کودکی هیکلی داشته ای قناس، و اینطور یادگرفته ای که همیشه خوب خودت را  بپوشانی. اینکه موی سرت می ریزد- ریخته- یا که گیسوان خرمنت را دسته می کنی در پشت سرت. اینکه خدای نکرده نقص عضو داری یا خدا رو شکر چهار ستون بدنت سالم است.
و حالا....
آنکه خوش بیانی و سخنور یا آنکه کم رو هستی و خجالتی، آنقدر که کلام در دهانت یخ می زند. آنکه اعصابت پولادین است و سیب زمینی مانند، یا حساس هستی و زودرنج. آنکه خوش اخلاقی و صبور یا بدخلقی و با کوچکترین ناملایمتی از جا در می روی و فحش را می کشی به زمین و زمان. آنکه خوش جنسی یا بدذات. آنکه خوش مشربی یا یبس و عبوس. آنکه....

می دانی چیست؟ قصه خیلی درازتر از این حرفهاست. همینقدر می دانیم که همه این کارها زیرسر عاملی است ناپیدا، به نام ژن، وراثت. شاید برایت جالب باشد که بدانی جد هفتمت هم وقت دروغ گفتن از استرس مثل خودت پره دماغش تکان می خورده و حالا بی آنکه کسی چنین چیزی را به تو آموزش داده باشد همانطور می شوی که جدت. تا حالا چه قدر فکر کرده ای روی تشابه خود با والدینت؟ با پدرت با مادرت؟ شاید برایت آنقدر عادی شده که آنها را دیگر نمی بینی. اما پیشنهاد می کنم تا آنها را ببینی با دقت. تا بفهمی عجیب تر از عجایب هفتگانه را هم همین نزدیکی های خودت می توانی پیدا کنی.

* عزیزان حتما متوجه شده اید که ضمیر دوم شخص مفرد هیچ اشاره ای به شما خواننده محترم ندارد که به ماهیت متن برمی گردد.
*دغایغ به روز شد.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 13:21  توسط محمدرضا | 
زمستان 52-زندان قصر:

به دیوار سلول تکه زده ای و با گوشه سبیل چریکی ات ور می روی. منتها نه با آن صلابت همیشگی ات. یا با آن همه اعتقاد راسخ، به آرمان های خلقیت. از انعکاس نوری ضعیف که از چشمانت ساطع می شود می فهمم که اشک در چشمانت حلقه زده است. دل من هم می لرزد. با تردید، با لرزش می گویمت:
- خوش به حالت رفیق بهروز. چه سعادتی نصیبت می شود امشب.... و چند تکه پاره دیگر که دیگران، هم بندیانت، تحویلت داده اند امشب. و من هم مثل دیگران.  با سکوت ادامه می دهم:
- نکند ترسیده ای رفیق بهروز؟ پس چه شد آن همه اعتقاد؟ آن همه ایمان؟ نمی خواهی بگویی که جا زده ای؟ جا زده ای؟
و تو رفیق بهروز  با چشمان نمناکت نگاهم می کنی و فقط نگاهم می کنی و هیچ نمی گویی:
- مردک... هیچ معلوم هست که چه می گویی تو؟
 امشب همه چیز تمام می شود و من از امشب زیر یک خروار خاک خواهم خوابید. پس آن همه ایدئولوژی، فکر و اندیشه و ایمان، یک سر با جسمم خوراک کرمها می شوند و تمام می شوند و تمام می شوم. دیگر نخواهم ماند، پس همه چیز تمام می شود. تا اکنون، روزهایم و لحظاتم برباد رفته است به پای آن همه حرف های ناپیدا و ندیدنی. می توانستم خوش باشم با لذت بردن از طعم خوش غذای مادرم جای نان خشک اینجا. یا شاد باشم از همنشینی در کنار خانواده ای که هرگز نداشته ام. ها؟ یا اینکه حداقل حیوان خوبی باشم در این چند روز دنیا و به بودنم ادامه دهم تا سالها. جای اینکه  از امشب خوراک کرمها شوم.
و سر به زیر می اندازی و دیگر نگاهم نمی کنی تا عکس العملم را از آن همه نگاه سنگینت نخوانی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 13:17  توسط محمدرضا | 
مثل همیشه، خالد می گوید  و من می خندم. سلانه سلانه  از کنار خاکریز می گذریم و هر از گاهی جرعه ای از آب کمپوت را سر می کشیم. و اتفاق می افتد، بی خبر تر از آموزش هایی که بهمان داده اند و  بلندتر از هر صدایی که در عمرم شنیده ام. و بعد دردی توام با بی حسی را در پهلوی چپم احساس می کنم. نیم خیز می شوم و هاج و واج به دود و غبار نگاه می کنم. جرات نظر انداختن به آنچه بر سرم آمده ندارم و فقط میل دارم به نشستن و کاری نکردن در آن شرایط خطرناک. در فضای تیره و تار سیاهی دو نفر را می بینم که به سمتم می آیند. بی معطلی دستهایم را می گیرند و بلندم می کنند. و من تمام وزنم را به آنها واگذار می کنم تا مرا به جای امنی ببرند. و می برند. وقتی جاگیر می شوم، یکی از آنها که بیسیم چی گردان است رو به من می پرسد: هوشیاری؟ به آرامی سر تکان می دهم. و او بلافاصله چیزی را در دامانم می گذارد. با ضعف می گویم این چیست؟ می گوید: پای خالد....
بی حال زمزمه می کنم: پای خالد....
 و ادامه می دهد: خودشو بردن عقب، شاید بشه بهش پیوند زد....نذار خاکی شه
و من آرام آرام جسارت نگاه کردن به تکه ای از رفیق دوران کودکی را پیدا می کنم. اینکه چگونه این پا سال به سال رشد کرد و من هم شاهدش بودم و چگونه اکنون در دست من است. از نوک پوتین نگاه می کنم و بالا می روم، جای زخمی که وقت پریدن از سیم خاردارهای باغ عبدالحمید روی مچ پایش مانده بود را می بینم و به زانو که می رسم، تنم مور مور می شود. می خواهم بالا بیاورم. آنچه میبینم، رگ و ریشه است و ماهیچه و خون و خون....
خونی که با خون زخم پهلویم  آغشته شده. سعی می کنم تا جهت فکرم را تغییر دهم.  اما باز چهره خالد به ذهنم می آید. می گذارم که بیاید. اما به یاد فوتبال بازی کردنمان در کوچه می افتم و اینکه او چپ پا بود و آنچه در دست داشتم پای چپ او بود. استفراغ می کنم روی پایش. و به جای عکس العمل او به یاد لگدی می افتم که وقت دعوا نثارم می کرد با همین پا...
غرق افکار خود هستم که بیسیم چی را می بینم که برای کمک به من آمده است، وقتی از جایم بلند میشوم، می گوید که آنرا بنداز و وقتی چشمان پرسشگرم را می بیند جواب می دهد: احتیاجی نیس، خالد رفت...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 11:30  توسط محمدرضا | 

می گذرد زمان
باری به هر جهت

و تو جرات رگ زدن را
نمی بینی در خود
ثانیه ای حتی

پس ساختگی
 می گشایی رویت را
به روی مردمان

و می گذاری که بگذرد زمان
همانگونه که هست
باری به هر جهت


* این اولین مینیمال شعریم است که قبلا در بلاگ360 خودم گذاشته بودم. حالا اگر تشویق کنید باز هم می سرایم و اگر هم نکنید، دیگر نمی سرایم! (شاعری هستم نو پا با طبعی زرورقی!!)
*جدا از شوخی من تا حالا، هر چه قدر به ادبیات داستانی علاقمند بودم، به شعر و شاعری، چندان علاقه ای نداشتم. اما مدتیست که حس می کنم کلمات در مغزم با وزن و قافیه قر می دهند!! احساس می کنم این تاثیر خواندن خواندن وبلاگ های عزیزانیست که سبک نوشتاری شعرگونه دارند بر ناخودآگاهم. با این توصیفات خیلی خوشحال میشم که از راهنمایی دوستان بهره مند بشم.
*دغایغ بالاخره به روز شد.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 15:9  توسط محمدرضا | 
در یکی از روزهای خدا بود که میم.الف مازوخیست در شهری در گوشه دنیا متولد شد. میم.الف از همان بچگی روحی داشت به صافی آینه. طوری که مثلا برای له شدن مورچه ای در زیر پا یک هفته تمام می گریست و می گریست. چه برسد به این همه ظلم و نابرابری، تبعیض و حقه و آدم کشی. اما متاسفانه دنیای پیرامون میم.الف خیلی بی رحم تر از آنی بود برای روحیه حساس او قابل تحمل باشد. بنابراین او تصمیم گرفت تا انتقام آن همه بدی و پلیدی را یکجا بگیرد و چون دستش به صاحبات قدرت - منبع صدور سیاهی - نمی رسید، پس تصمیم گرفت تا این انتقام را از خودش بگیرد. به این شکل که ابتدا شروع کرد به مکیدن روحش که در گذر از سال ها تکه تکه شده بود. و بعد اندامش را یکی یکی برید و جوید. مثل همان ناخن ها و انگشت های شستش که از بدو تولد در دهان می جوید. بعد از گذشت مدتی دیگر اثری از میم.الف روی زمین نبود و با نابودی وی دو اتفاق مهم در تاریخ روی داد:
1- قانون بقای جرم با از بین رفتن کامل او نقض شد
2- روانشناسان نام بیماری خودآزاری را به افتخار نام میم.الف، مازوخیسم گذاشتند.

*در طی دو روز سه انسان مشهور با طول عمر بالا درگذشتند:
برگمان-آنتونیونی-آقای مشکینی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 10:41  توسط محمدرضا | 
مثل همیشه چند ساعتی مانده به میهمانی شبانه، جلوی میز توالت مشغول خوشگل کردن خود بود. و آنقدر چنین شرایط مشابهی را در گذر سال ها تجربه کرده بود که دستش بی اراده بر روی پودرها و سرخاب ها و ریمل ها و ... می گشت و مواد آرایشی بدون آنکه کوچکترین فرمانی از سوی مغزش صادر شود به بهترین وجه خود روی صورتش مالیده می شدند و بار دیگر از او موجودی را می ساختند که دل مردان را ببرد و حساادت هم جنسانش را بر  انگیزد و باز بر طبق عادت لذت ببرد از اینکه زنان زیبا می آمدند و شوهرانشان را که دور و بر او می پلکیدند جمع کنند. 
همانطور که کرم پودر را با نرمی خاصی بر روی صورتش می مالاند، خط کوچکی را روی پیشانی اش دید. خطی کوچک که چندان مشخص نبود. ولی در هر صورت وجود داشت. به خیال آنکه خط مداد، یا اثر چیزی باشد با عجله ابر کوچک را رویش مالاند. اما خط کماکان حضور داشت و انگار با دهن کجی به او نگاه می کرد. کم کم احساس درماندگی می کرد. روی مبلی کنار دستش ولو شد و اشک در چشمانش حلقه زد.
 بی شک آن شب غمگین ترین میهمانی عمرش را تجربه کرد. طوری که کل مدت را گوشه ای بغ کرده بود و دیگر خبری از قهقهه های مستانه اش که توجه همه را به خود جلب می کرد نبود.  اینبار دیگر نه تنها با خیلی از مردان خوشتیپ و خو ش چهره مجلس -اعم از متاهل یا مجرد- نمی رقصید و درخواست آنها را رد می کرد، بلکه می دید که چگونه دشمن شاد شده است و دیگر زنان مجلس همچون تهدیدی برای از دست دادن شوهرشان به او نگاه نمی کنند.
فردای آن روز اولین کاری که کرد مراجعه کردن به دکتر پوست بود. دکتر خیالش را راحت کرد که خط هیچ چیز مهمی نیست، فقط چروکی است کوچک که به خاطر سن است و نه چیز دیگر! سن؟ حتما دکتر چرند می گفت. پرسید حتما اشتباهی پیش آمده؟ دکتر جواب داد شاید، چند سالتان است؟.....زن جواب داد و دکتر لبخند کمرنگی بر لب و با خونسردی گفت:
- سی و پنج  سال؟ خب از همین سنین شروع می شه دیگه.
زن با خودش گفت که ای کاش دکتر کمی غیرمنطقی تر گفته بود تا می توانست با مشت دندان هایش را خرد کند.

* نظر به اینکه استقبالی از پیشنهاد حقیر نشد، این وبلاگ به همان سیاق قبل به کار خود ادامه می دهد.
* سفر بسیار خوش گذشت و جایتان همانطور که گفتم خالی بود.
* نمی دانم چرا انقدر با زنان زیبا همذات پنداری می کنم (آخه ناسلامتی مردم مشکلی هم ندارم خدایی!)

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 12:41  توسط محمدرضا | 
ساعت از نیمه شب گذشته بود . و ضیافتی که به مناسبت شصتمین سالگرد تولد دکتر جمشید برگزار شده بود، به اواخر خود نزدیک می شد. دکتر جمشید سالها پیش فوق تخصص خود را در رشته جراحی مغز از آمریکا گرفته  بود و مدت ها بود که در ایران به عنوان مجرب ترین جراح مغز شهرت پیدا کرده بود. در واقع دکتر علاوه بر داشتن کمالات علمی منحصر به فرد، دستی هم در ادبیات و عرفان و اخلاق داشت که این موضوعات باعث شده بود تا به عنوان نابغه ای تمام عیار از او یاد شود. بعلاوه، علیرغم آنکه در اقوام و آشنایان بودند کسانی که به لحاظ سنی از او بزرگتر بودند، اما همگی برای حل و فصل اختلافات و مشکلات خانوادگی و غیره و به او مراجعه می کردند که این موضوع نیز خود بر درایت و تدبیر استثنایی او صحه می گذاشت.
آن شب دکتر با استخدام یک تیم آشپزی زبده و سفارش گرانترین مارک های ویسکی و کنیاک در برگزاری مراسم تولد خود مثل همه کارهایش سنگ تمام گذاشته بود.  و همان ابتدای مراسم به قول خودش با همه طی کرده بود که این یک شب را همگی باید به سلامتی او تا جا دارند بنوشند و بخورند. البته انگار این خود دکتر بود که بیشتر از همه به حرف خود عمل کرد. چرا که دیگران از سر خود شیرینی جام او را پی در پی پر می کردند و او هم بی توجه به تذکرات همسرش بی وقفه جامش را سر می کشید.
برگردیم به اول قصه. دکتر با صورت گل انداخته گوشه مجلس نشسته بود و همه او را نگاه می کردند و منتظر بودند که در انتهای مجلس، مثل همیشه با قدرت سخنوری و کلام فصیح خود، پندی، نصیحتی به آنها دهد.
دکتر اما حال و روز خوبی نداشت. این را خودش بهتر از همه می دانست. اما از طرفی می فهمید که باید بلند شود و تشکر کند. این بود که تمام توانش را در پاهایش جمع کرد تا بلند شود. اما حین این کار تعادلش به هم خورد و از کنار روی همسر مهندس محمودی افتاد. زن جوان جیغ کوتاهی کشید. حالا نگاه متعجب دیگران روی دکتر جای خود را به نگاه استهزا آمیز داده بود. حتی بعضی از جوان های مجلس هم به این وضعیت می خندیدند. پسر بزرگ و همسر دکتر با عجله بازوی او را گرفتند و او را بلند کردند. دکتر خواست حوسش را جمع کند تا از جمع عذرخواهی کند. اما جدا توان این کار را در خودش نمی دید. دست آخر با دیدن نیش باز زن و شوهر جوانی که پچ پچ کنان او را نشان می دادند و می خندیدند، تصمیم گرفت تا خود را کاملا رها کند. پس با صدایی کشدار گفت:
- شششماهااااااااااااااااااا.... همتون....یه مشت توله سگین....اون جفته.... کفدار رو.....می بینین.....(پغی می خندد) این زنش بهش خیانت کرده بوده....من آشتیشون دادم....غیرررر....اینه؟؟ زنیکه هرزه؟؟
 لبخند از روی صورت زن جوان محو شد. رنگش پرید. شوهر او عین فنر از جایش بلند شد و به سمت دکتر حمله ور شد و پسر دکتر وارد معرکه شد و آنها را از هم جدا کرد. اما دکتر انگار دست بردار نبود:
- یا... اونننن... مرتیکه کلابرداره.... نزول خور....
مرد چاق نگاهی به اطراف خود کرد و وقتی نگاه جمع را روی خود ثابت دید سر به زیر انداخت.
زن دکتر به سر خود می زد. اشک می ریخت و به دکتر التماس می کرد که بس کند. صدای دکتر دیگر در صدای همهمه دیگران، صدای خنده و دشنامشان به او گم می شد و کم رنگ تر.
و در نهایت نیم ساعت بعد اتاق پذیرایی خلوت، خاموش و برهنه مانده بود و از فردای آن روز  نه کسی از آن جمع اسمی از دکتر آورد و نه مطلقا دیگر کسی برای وساطت به او مراجعه کرد.

* خسته نباشید. ایندفعه یه مقدار طولانی شد
*تصمیم گرفتم که اگر دوستان مایل باشند دست به کار شوم و به هر کدام از دوستان نام آشنا یک مینیمال تقدیم کنم. به این ترتیب که در قسمت نظرخواهی موضوع دلخواه خود را بنویسید -فقط موضوعات معقول و داستانی باشه و حالت کلی نداشته باشه- و من به ترتیب نظرات نوشته شده، هر بار  یک پست را تقدیم دوستان می کنم. چه طوره؟
* من برای چند روز به مسافرت می رم. می دونم که جاتون قطعا خالی خواهد بود. بنابراین تا سه، چهار روز نمی تونم آپ کنم. ایشالا برگشتم. با خوندن نظرات کارم رو شروع می کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 15:13  توسط محمدرضا | 
آنچه که خواندید تا لحظاتی پیش شعارشان بود. تا که وقتی دیوانه ای -آنها دیوانه صدایش می زدند- گذران از گذری چشمش به جماعت افتاد خنده زنان گفت:
- مجانین!...چطور نفهمیدید که گذشته زمانی همان حال و آینده بوده و خواهد بود؟

*دغایغ به روز شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 17:10  توسط محمدرضا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
پیوندها
نقدینگی(نقدهای من بر فیلم و کتاب و ...)
ساراپری
دغایغ
کوفتمان
پلاک1+12
عباس معروفی
مجنون لیلی
گوشه دل
رضا آموزگار
Rememeber
رضا ناظم
بیا فقط بخند
یک فنجان قهوه
جزیره
دیدگاه ها و تجربیات یک مرد تنها
من یکتا پرستم
هومن
ليست وبلاگهای به روز شده
خوابی در هیاهو
جهالت مجهول
از اشک تا لبخند
همه راه ها به سوی خدا و شناخت اوست
اخترک 0098
خوابگرد
کافه داستان
زندگی برای زندگی
من و خودم
جعبه احساسات...!
فرانسوا
نامدفون ها
Reformule
رو به رو با نازنین(خشایار)
سینمای نوین
درد و دلی با من
تراوشات یک ذهن بیمار
قصه خوانی(روهولا)
سبکی تحمل ناپذیر هستی
سکوت سنگین
چرکنویس مچاله
لحظه های رویش
حرف های ناتمام...
گوشه روشن
کافه انتهای کوچه بن بست
ناتاشا امیری
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان