![]() |
![]() |
|
|
روزی پسری خوشتیپ، با موهای روغنزده به سمت بالا، ته ریش، قد 185، و مذهبی اما نه خشکه مذهب، خیلی اتفاقی چشمش به دختر جوانی به غایت زیبا می افتد. دختر هم چادری، مذهبی اما نه خشکه مذهب.
با رد و بدل یک نگاهی عشقی آتشین با حرارت 2534 درجه سیلسیوس بینشان به وجود می آید که انشاا...عشق پاکی هم هست و مقدمه ای برای عشق آسمانی. به فرض که هر دو خداوندگار زیبایی سیرت و اخلاق هم اصلا باشند: 1- کاری از گروه اجتماعی شبکه اول: تعدادی موانع درپیتی بر سر راه وصالشان است که رفع می شود. 2- اگر واقعیت باشد و مثلا یکی از طرفین متاهل: ..؟؟..؟؟..؟؟..؟؟........................................................ * دغایغ به روز شد. تحمل کدام برای کدام ناگوار تر است؟(به ترتیب اولویت شماره گذاری کنید) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 18:10 توسط محمدرضا |
|
|
الف.انسان را که به عنوان جانوری باشعور می شناسند در تاریخ بی اهمیتی پا به عرصه وجود گذاشت.
آفتابه ای مسی که به عنوان شیئ کاملا بی اهمیت شناخته می شد در همان تاریخ تولید شد. الف.انسان نفس کشید. خورد و آشامید و تا توانست محل زندگیش را با ضایعات خود آلوده کرد. در کنار تمام این حرف ها، منم منم زدن های او انگار تمامی نداشت...آخر به زعم خودش نه تنها ادعای زنده بودن داشت، بلکه به خاطر قائل بودن به داشتن درک و شعور، به خودش لقب اشرف مخلوقات هم داده بود! حال آنکه غالب حرفهایش لاف بود. لاف محض... در واقع دنیا برای او محلی شده بود برای طغیان و سرکشی و جنایت و ارضای شهوات سیری ناپذیرش. سرانجام الف.انسان روزی جان داد. پس برایش مجلس ختم باشکوهی گرفتند و دادند سخنران مجلس کلی از حسنات نداشته اش داد سخن بزند. غذا دادند و گریستند و سرانجام با شکوه و وقار خاکش کردند. اما صادقانه، الف.انسان بعد از مرگش، چیزی از خود به یادگار نگذاشت مگر چند موجود زنده مثل خودش و مشتی خاک که از قضا لم یزرع هم بود و از همه مهمتر فجایعی که روی زمین به بار آورده بود. اما آفتابه مسی ساکت و بی ادعا سالیان سال به وظیفه دون، اما اساسی شستشوی صاحبش و هم نوعان متعدد صاحبش ادامه داد تا که روزی یکی از نوادگان الف.انسان محبت را در حقش تمام کرد و تحت عنوان آنکه دیگر کهنه شده است، این خادم نگون بخت و زبان بسته را بی هیچ ناراحتی و تالم خاطری به زباله دانی سپرد. حال آنکه عامل اصلی این موضوع روح تنوع طلبی وی بود که اگر نه، آفتابه حالا حالا می توانست بماند و خدمت کند. *متاسفانه این مدت کمی درگیر بودم و نرسیدم که نظرات دوستان رو به موقع جواب بدهم. خلاصه ما را عفو کنید. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 13:40 توسط محمدرضا |
|
|
عنوان کتاب آنقدر فریبنده بود که برای بار نمی دانم چندم، سرانجام باز هم احساساتش بر قدرت تعقل غلبه کرد و کتاب را از پیشخوان برداشت و همانطور که با ورق هایش بازی بازی می کرد، چشمش به چهره نویسنده سری کتاب های "همه چیز در فقط 5 روز!" افتاد که خودش هم در غرفه حضور پیدا کرده بود. دیدن لبخند بر چهره پر غرور و مصمم نویسنده و چشمان نافذی که انگار دهان داشتند: "شک نکنید! اثر دارد" سرانجام باعث شد تا دست در جیب کند.
پنج روز مثل باد گذشت و پشتبندش یک ماه و یک سال. و او نه تنها رنگ رستگاری را ندید، بلکه دغدغه جدیدی که یقه اش را گرفته بود این بود که یکسره احساس می کرد که این اشکال از اوست که دستورالعمل جدید و دقیق کتاب را نمی تواند عملی کند. طوری که اواخر دیگر پاک از خواب و خوراک افتاده بود. تا اینکه یک روز تحملش تمام شد و با چهره ای آشفته و چشمانی قرمز راهی انتشارات "همه چیز در فقط 5 روز شد!" و بی آنکه به اعتراضات منشی توجهی کند در اتاق را باز کرد و با چهره نویسنده که حالا تپل تر و خوش لباس تر از دفعه پیش پشت میز نشسته بود مواجه شد. با دیدن منظره داد و قال را شروع کرد، اما لبخند دلنشین نویسنده عین آب روی آتش عمل کرد و عصبانیتش را در جا خاموش کرد. نویسنده او را دعوت به نشستن کرد و دستور داد قهوه بیاورند. بعد گفت: خب بعله...ما گفتیم، هنوز هم میگیم...اما اجازه بدید کمی با هم بحث کنیم...اصلا تعریف شما از رستگاری چیه؟؟ *درپست قبل یکی از رفقای نوعیه عزیز! خبر از درک و هضم داستان را داد. خب از اینکه داستان ها دارد به مرحله کاملا همه فهم وارد میشه بسی خوشحالم!! (جاست کیدینگ ریموله جان |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 14:27 توسط محمدرضا |
|
|
چوب خط هایش شده بود اندازه چند دفتر قطور. تازه با کلی صرفه جویی در مصرف کاغذ. خب سی سال عمر کمی نیست. گیرم که به ازای هر روز هم فقط یک علامت کوچک، خیلی کوچک بر روی کاغذ کشیده شود. و امروز بالاخره آخرین علامت بر روی کاغذ آمد و می رفت که ثمره دهد تنها چیزی را که در زندان و در گذر زمان یاد گرفته بود. "انتظار" دیگر برایش معنایی پیدا کرده بود، سوای معنایی که برای من و تو دارد. انتظار برایش یک عمل بود یک معنا برای سر کردن لحظات. اصلا پیشه دائمش شده بود این انتظار و انگیزه ای برای تحمل ثانیه های جاری زمان تا رسیدن ثانیه های بعد.
اینبار غرش هولناک لولای زنگ خورده در زندان برایش گوش نواز بود. و ساعتی بعد در دنیای غریبی بود که "آزادی" خطابش می کردند. صدای بوق انبوه ماشین ها...قدم های منقطع و ناتوان از درک امروز...خود را به گوشه دیواری چسباند و آهی کشید و نفسی تازه کرد. عرق پیشانی اش را پاک کرد و خود را دلداری داد که خو می گیرد با زمانه تازه... آن روز همگی در خانه کلنگی، اما نوی سی سال پیشش جمع شده بودند. تغییرات...چه قدر تغییرات...زنش شکسته شده بود و بچه هایش هم حتی بچه دار شده بودند بی آنکه خودش تصوری درستی از پدر بودن فرزند داشتن داشته باشد تا چه برسد به نوه! استقبال ها تمام شد و بعد چند روز خودش بود و خودش و پیرزنی که انگار با نبود او خو کرده باشد، مجبور بود که هر از گاهی آزادی اش...حضورش را به او یادآوری کند تا متوجه وجود او شود...کم کم داشت باور می کرد که انگار جایگاهی در دنیای آزادگان ندارد...انگار که در آن قفس آزادی اش بیشتر بود تا الان. زندان و آزادی، گاهی می توانستند جایشان را هم حتی با هم عوض کنند...اما مگر می شد دوباره به آنجا برگردد...دیگر بنیه خطا کردن هم حتی نداشت. هر روز که می گذشت زندگی انگار ملال آور تر از روز قبل می شد انگار...حالا باید انتظار چه را می کشید؟ این فکر دیوانه اش می کرد. تا که یک روز به خودش آمد و دید که فقط خودش مانده و شاهرگ و یک تیغ.... *امیدوارم این یکی با ذائقه تک تک عزیزان سازگاری پیدا کرده باشه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 12:6 توسط محمدرضا |
|
|
مهندس دیاس نژاد فردی است اسما مجرد اما عملا ملغمه ای است متفعن از یک انسان مجرد و متاهل به معنای غیر رسمی کلمه. درواقع علی اکبر دیاس نژاد تا اوایل جوانی در روستایی خوش آب و هوا در نقطه ای دورافتاده -زادگاهش- زندگی می کرد تا اینکه در کنکور دانشگاه ها در رشته مهندسی در دانشگاه معتبری در تهران پذیرفته شد و راهی این کلان شهر گشت.
اما مهندس عزیز ما ذاتا، مثل خیلی های دیگر از هم ولایتی هایش خوش قد و بالا بود با چشم هایی به رنگ سبز و موهای بلوند. و البته کمی رذالت نهفته که به لطف ورودش به تهران تبدیل به قابلیتی بالفعل شد! احتمالا تصور تغییرات شگرف مهندس در طول سال های اقامتش در تهران و فراموشی اصل و نسبش و به تن کردن پوستینی وجاهتوار از نظر خود کار سختی نباشد. پس لطفا تصور کنید تا ادامه ماجرا را بگویم! مدتی بود که مهندس دیاس نژاد، از طریق همان استعدادی تازه به ظهور رسیده، توانسته بود ره صد ساله را یک شبه در یک شرکت مشاور طی کند و از کارمندی دون پایه برسد به سمت کارشناس ارشد بخش مهندسی و حالا این حس جاه طلبی او بود که او را وادار کرد تا به همان هم اکتفا نکند. پس آن روز به همراه آخرین کسی که به او گفته بود: "عاشقانه دوستت دارم!" یک راست به دفتر مدیر عامل شرکت رفت و خوب به چهره مدیرعامل نگاه کرد و وقتی فهمید که پیشکشی اش مقبول افتاده، دفتر رئیس را برای مدت کوتاهی به بهانه دستشویی ترک کرد و دقایقی بعد که وارد شد. لبخند رضایت را روی لب رئیس دید و نگاه هاج و واج هدیه اش را روی خود. خب، همان لحظه فهمید که وقت رفتن است. وقتی داشتند از در خارج می شدند، مدیر گفت: - راستی مهندس...بابت اون قضیه هم خیالت راحت باشه. و مهندس هم خیالش راحت شد. تا بعد.... *دغایغ با مطلبی غیر سینمایی و بیشتر دغدغه ای به روز شد! بخوانید و نظر بدهید لطفا |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 18:15 توسط محمدرضا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 |
|
RSS
|