تبليغاتX
مولتی مینیمالیست
یک حیاط وسیع. گرما. پوتین های فرو رفته در نرمی قیر. بوی عرق خودش و بغل دستی. و حالا اشتباه در مشق تیراندازی و شنیدن الفاظ رکیک ناموسی:

چشمهایش سیاهی می رود-دیگر کنترلی بر خود ندارد- اما هنوز دهان مافوق عقده ای بسته نشده است-اسلجه را به سر او نشانه می رود-سرش را می ترکاند و در همان سکوت بهت آور جمع سر اسلحه را در دهان خود می گذارد و بعد شلیک می کند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 10:2  توسط محمدرضا | 
خط قرمز دایره ای است به وسعت تمامی نبایدهایش. و حالا او می خواهد تا چشم روی هم بگذارد. نفسی چاق کند و با تمام سرعت دایره را ترک کند. آن هم بعد از نیم قرن عمر بی عزت. خنده دار نیست؟

*مصداقی برای قهرمان مذکور می شناسید؟

* نقدینگی وبلاگ جدیدیه که توش راجع به فیلم یا کتاب می نویسم. (لینکش را در لینک هام گذاشتم) دغایغ را هم گذاشتم برای دغایغ

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 11:33  توسط محمدرضا | 
وقتی از طرف صدا و سیمای مرکز لرستان برای مصاحبه با مش کرم- پیرمرد ۱۲۸ ساله قرجانی به در خانه اش آمدند. وی با ۱۴ فرزند و ۳۴ نوه و ۳۲۳ نتیجه و ۷۲۳   نبیره ۵۴۳ ندیده(که حالا دیده شده بودند) ابتدا از مصاحبه طفره رفت. می گفت که من از این مصاحبه ها زیاد کرده ام و چه و چه. اما بالاخره راضی شد. خب طبیعتا اولین سوالی که مطرح شد در رابطه با راز دوام بیولوژیکی وی بود که جوابش هم مثل نمونه های مشابه مربوط به آب و هوای سالم بود و مقولاتی از همین دست که آخرش می رسید به میوه جات و سبزیجات و شیر گاو و... اما واضح بود راز بقای مش کرم همانا لبخند ابلهانه ای بود که لحظه ای از روی لبانش نمی پرید و حکایت داشت از عمری فراغت خیال از هر نوع تفکر نیشدار.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 10:7  توسط محمدرضا | 
و اما ادامه ماجرا....

خب طبیعیست که حضرت شیخ باید کند و کاوی در زندگی بی محتوای خود کند بلکه بتواند چیز چشمگیری برای نگارش پیدا کند. اما خب پرواضح است چیز دندانگیری پیدا نمی کند مگر...             عنوان کتاب اریک فروم بود : هنر عشق ورزیدن و  عنوان کتاب شیخ: 

هنر توله پس انداختن!

*عرض به خدمتتان یه چند تا جمله خاطره انگیز به ذهنم آمده حیفم آمد با شما تقسیم نکنم. احیانا اگر چیزی به یاد آوردید در این باره تو نظرخواهی ذکر کنید:

۱- معلم با کف دست به میز می کوبد: سسسسسس...آقا...شاید سوال شما هم باشه. بعد رو می کند به بچه خوب : بفرمایید...

۲- من می تونم جور دیگه هم باهاتون رفتار کنم...اما نمی خوام....

*در آلبوم اخیر گروه اسلایر ترکی وجود دارد به نام "جهاد"! دانلود کنید. گوش کنید. لذت ببرید.

*دغایغ به روز شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 10:8  توسط محمدرضا | 
وقتی می گویند پرنس شاید در ذهنت تصویر جوانی خوش تیپ و خوش پوش و خوش تراش در ذهنت مجسم شود که در این صورت باید بگویم که سخت در اشتباهی. چون صحبت از شاهزاده شیخ جبار آل ضایع ولیعهد تپل یکی از کشورهای حاشیه خلیج است که سنش از شصت و پنج گذشته است وحداقل به انداز یک سوم وجود منحوسش اضافه وزن دارد. ضمن آنکه اخیرا ناراحتی قلبی هم به کلکسیون امراضش اضافه شده و دیگر حتی خودش هم پی برده است که دیگر کورسوی امیدی هم به زندگی دراز مدت وجود ندارد. نکته مهم اینجاست که پرنس ما همانطور که به نظر می رسد صاحب چندین چاه نفت موروثی است که فقط خدا می داند که تا کی می تواند منبع درآمد بادآورده او و لشکر فرزندان قد و نیم قدش باشد. اما خب هر چه که هست این چاه ها بساط عیش و نوش او را نیز مثل اجدادش فراهم کرده است و این موضوع به خوبی از روی زندگی فوق مرفه او قابل فهم است: انواع وسائل نقلیه جهنده و پرنده....ویلاها...خانه ها(کاخ ها) و از همه مهمتر حرمسرایی مدرن با حضور زیبارویانی که از اقصی نقاط دنیا مسئولیت خوش گذرانی و تولید مثل انبوه را برای حضرت شیخ فراهم می کنند. هر چند کریه المنظر بودن وی در قالب ژن غالب اثر زشترویی خود را به صورت امضای شیخ در فرزندان باقی گذاشته و می گذارد. القصه....همانطور که گفتم آفتاب عمر شیخ رو به افول است و این روزها شیخ که تمام عمر مجیز چاپلوسان را شنیده در ته وجدان خود نگران و ناراحت از این است که نکند بعد از آن همه عظمت پوشالی نام نامی اش در تاریخ باقی نماند پس خیلی دلش می خواهد کتابی یا سرگذشتنامه ای چیزی بنویسد مثل همه بزرگان دنیا! اما خب طفلک حق دارد که نداند که چه بنویسد. نه؟ تا که یک روز کتاب "هنر عشق ورزیدن" را در دست یکی از پادوهای قصر می بیند و ناگهان فکری در ذهنش شکل می گیرد....

*به نظر شما این فکر بکر چه می تواند باشد؟ (بگویید و یک مرحبای زرین از من هدیه بگیرید!)

چند اخبار اساسی:

*چند روز پیش شوهر دوم زن دایی بابام در سن ۹۶ سالگی درگذشت. روحش شاد.

*آقام دونیرو و ژولیت بینوش و کیارستمی به زودی وارد ایران می شوند! 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 13:44  توسط محمدرضا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
پیوندها
نقدینگی(نقدهای من بر فیلم و کتاب و ...)
ساراپری
دغایغ
کوفتمان
پلاک1+12
عباس معروفی
مجنون لیلی
گوشه دل
رضا آموزگار
Rememeber
رضا ناظم
بیا فقط بخند
یک فنجان قهوه
جزیره
دیدگاه ها و تجربیات یک مرد تنها
من یکتا پرستم
هومن
ليست وبلاگهای به روز شده
خوابی در هیاهو
جهالت مجهول
از اشک تا لبخند
همه راه ها به سوی خدا و شناخت اوست
اخترک 0098
خوابگرد
کافه داستان
زندگی برای زندگی
من و خودم
جعبه احساسات...!
فرانسوا
نامدفون ها
Reformule
رو به رو با نازنین(خشایار)
سینمای نوین
درد و دلی با من
تراوشات یک ذهن بیمار
قصه خوانی(روهولا)
سبکی تحمل ناپذیر هستی
سکوت سنگین
چرکنویس مچاله
لحظه های رویش
حرف های ناتمام...
گوشه روشن
کافه انتهای کوچه بن بست
ناتاشا امیری
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان