![]() |
![]() |
|
|
آری، سرانجام بعد از چیزی حدود چندصد سال تحقیق و کاوش این موجود مغرور به آرزوی دیرین خود، یعنی "عمر جاودانه" می رسد. و آن وقت هزار سال بعد، انسان های هزار ساله، سیراب و کلافه از عمر طولانی، سال ها پژوهش خواهند کرد تا حداکثر عمر خود و همنوعانشان را متوسط هفتاد سال کنند.
*به نظرم این خیلی بی مزه است که کسی بخواد کار خودش رو نقد کنه، اما برای قدری شفاف سازی لازم می دونم کمی توضیح راجع به پست قبلی بدم: بخشی از چیزی که مدنظرم بود، شرطی شدن آدمها به پیدا کردن استدلال برای هر کاری هست و اینکه حتی کودکی چند ساله هم اینطور بار می آید که ناخودآگاه وجود دلیلی را -چه دلیل را درک کرده و چه نکرده- پشت هر عملی به صورت پیش فرض موجود بداند. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 14:16 توسط محمدرضا |
|
|
امروز دکتر خیامی، استاد تمام رشته فلسفه و مولف چندین کتاب برجسته علمی، اسباب بازی جدیدی را که تازه برای نوه اش خریده بودند را جلوی چشمان متحیر کودک زیر پا له کرد. پسر و عروس دکتر در آن لحظه یقین داشتند که وی حتما دلیل موجهی برای این کار خود دارد. حتی نوه هم فکر کرد که این درد تازه چیزی مثل همان درد آمپول است که بزرگان برای رسیدن مصلحتی آن را به کودکان تحمیل می کنند.
اما واقعیت این بود که دکتر خیلامی هیچ توجیهی برای این حرکت خود نداشت. |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 10:41 توسط محمدرضا |
|
|
صدای ملایم موسیقی راک کلاسیک در فضا طنین انداز است. یک میز چوبی با قواره زمخت که زمختی اش بخشی از زیبایی آوانگاردی آن است. دور میز را جوان عاصی احاطه کرده اند که کم بیش همگی موهای بلند و ژولیده دارند و هر کدام چند ساعتی است که نشسته اند و سیگار را با سیگار روشن می کنند. سکوت را آنی می شکند که مدام با ته ریشش بازی می کند:
-...شهروزم بالاخره خودشو راحت کرد...آره راحت شد...خوش به حالش عجب دلی داشت... و همانطور که دستش را ستونی برای لماندن پیشانی می کرد آستین لباس بالا رفت و جای چند رشته کبود به موازات هم بر روی مچ دستش هویدا شدند. و باز ساعت ها گذشتند تا روز تمام شود و شب شروع شود و هر چهار نفر آنقدر منتظر ماندند تا دوباره روز شروع شود و مجددا این حلقه را شکل دهند... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 10:30 توسط محمدرضا |
|
|
وقتی که حسابی خسته شد. روی تخته سنگی وا رفت و سعی کرد تا از سکوت کوهستان لذت ببرد. اما کم کم زمزمه ای آشنا اما مشمئز کننده را شنید. زمزمه "آدمیزاد" که مدام نزدیکتر می شد:
- ...اینو که گفتم دیگه حساب کار دسش اومد...حسابی خودشو جمو جور کرد...بعدش اومد کلی چاکرم مخلصم که یعنی ببخشید...منم تاقچه بالا گذاشتم...آره اینا رو بخوای رو بدی میان سوارت میشن...همون اول باید گذاشت تو کاسشون... گذاشت تا دیگر صدایشان را نشنود. حالا رفته بودند...آدمها رفته بودند. خودش ماند و دو کلاغ که قطعا از لحاظ خصوصیات رفتاری با کلاغ های دیگر تفاوتی نداشتند. *راستی دوستی به نام "علی" که جز اسم نشان دیگه ای نگذاشته بود راجع به فیلم هزارتوی پن پرسیده بود: علی جان این فیلم رو دیدم و خیلی هم دوستش داشتم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم آبان 1386ساعت 12:1 توسط محمدرضا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 |
|
RSS
|