![]() |
![]() |
|
|
در ایام نامزدی، مرد با چنگ و دندان، با چشم ابرو و حتی گاهی با تهدید و ارعاب تلاش می کرد تا نامزد زیبایش را تماما برای خود داشته باشد. زحمت های مرد برای چشم چرانان فامیل و آشنا به بار نشسته بود و دیگر همگی او را به عنوان مردی غیرتی که زنی زیبا دارد می شناختند.
یک روز آفتابی، وقتی که در خیابان کسی نبود تا خاطر مرد بخواهد بابتش نگران باشد، یک مینی بوس که مسافرانش حامل محصلان 14، 15 ساله بودند، در یک لحظه رکیک ترین متلک ممکن را نثار همسر مرد کردند. قبل از آنکه مرد فرصت کوچکترین عکس العملی را پیدا کند، ماشین به اندازه یک نقطه کوچک درامده بود پشت سرش موجی از خاک برخاسته بود. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 20:55 توسط محمدرضا |
|
|
به دعوت بی نام عزیز:
اگر ۲۴ ساعت تا مرگ من باقی مانده باشد کارهایی که خواهم کرد به این شرح خواهد بود: ۱- با دست هر چی روی میزم هست رو زمین می ریزم و روی میز خالی فقط چند تا کتابی که مدت هاست گذاشتم و هنوز وقت خوندنشون رو پیدا نکردم می ذارم. چون وقت محدوده سعی می کنم خیلی سریع قسمتاییش که برام جذاب بودن رو بخونم. ۲- وقتی از خواندن فارق شدم، زنگ می زنم به پیتزا فروشی و یه پیتزای حانواده می خرم و خودم رو مجبور می کنم تا تهش -ولو به زور- بخورم. ۳- وقتی حسابی باد کردم یه دونه آرامبخش می خورم و خودم رو پرت می کنم تو رختخواب. و اونوقت شروع می کنم به فکر کردم. تا جا داره زندگیمو مرور می کنم. ۴- وقتی مرور زندگیم تموم شد نویت قسمت شیرین ماجرا میشه: خودم رو الکی دلداری میدم که اگر نمی مردم چه ها که در آینده نمی کردم و دلم را خوش می کنم که اجل مهلتم نمی دهد. ۵- وقتی که حسابی از فکر نجات پیدا کردن از احساس مسئولیت آینده نجات پیدا کردم، پتو رو روی سرم می کشم و به خواب شیرین فرو می رم! حالا از چند نفر از رفقا می خوام بازی رو ادامه بدن: ذهن بیمار و رضا ناظم و خوذمانی تر و مسافر و بیمار لائوتسه و خانم فا و تمام دوستان و بستگانی که ما در ادامه دادن بازی مرگ یاری می کنند... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 16:22 توسط محمدرضا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|