![]() |
![]() |
|
|
وقتی پنج پسر و چهار دختر قد و نیم قد هر کدام با دنیایی از مشکلات، در گل و لای سفت زندگی دست و پا می زدند، لابد فکر می کردند که فلسفه وجودشان به اندازه دنیایی که هر کدام شناخته بودند پیچیده است. حال آنکه نمی دانستند، پدرشان همان لات سر کوچه بوده که بیست سال پیش، فقط برای آنکه سر و سامان بگیرد و به زور به عقد مادرشان درآمده بود... ای کاش که هیچوقت کسی این راز سر به مهر را برای آنان فاش نکند.
*دوستان عزیز مدتی نبودم و از این بابت بسیار شرمندم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 22:59 توسط محمدرضا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|