![]() |
![]() |
|
|
پیرزن لباس شب فاخری به تن داشت. از زیر دکولته بلند، پوست سفید و چروکیده اش پیدا بود. از روی صورت شکسته اش می شد فهمید که در جوانی دارای چهره ای به غایت زیبا بوده. حسرت غریبی در سوی نگاهش دیده می شد. زل زده بود به دختر جوان و زیبایی که با لوندی در وسط میهمانی می رقصید و چشمان هیز مردان را به خود معطوف کرده بود. پیرزن بیش از این طاقت نیاورد تنها توانست آه کشان بگوید: دختره پتیاره، خجالت هم نمیکشه!
*دیدن فیلم کشتی گیر آنقدر مرا قلقلک داد که بعد از یک سال و نیم وبلاگ نقدینگی را به روز کردم. خوشحال میشم سری بزنید. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 15:39 توسط محمدرضا |
|
|
با خیال راحت، در خیابان قدم می زد و برای دو، ده، بیست و خدا می دانست چند سال دیگرش برنامه ریزی یا به بیان بهتر خیال پردازی می کرد. حال آنکه هیچ تضمینی وجود نداشت که تا ثانیه ای دیگر آجر یک ساختمان نیم ساخته بر فرق سرش برخورد نکند.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 18:27 توسط محمدرضا |
|
|
و میلیاردها روز از خلقت دنیا گذشت و هیچکس نپرسید که این همه فاحشه نوامیس که بودند...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 20:59 توسط محمدرضا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|