![]() |
![]() |
|
|
بعد از ده سال ریاضت کشیدن سرانجام به خانه خود برگشته بود. لباسی سرتاسر آبی به تن داشت و کله اش را تیغ انداخته بود که هر دو از نشانه های به پایان رساندن آن دوره عرفانی خاص بودند. وقتی وارد محله شد، آقا مصطفی، دوست پدربزرگش را دید. بعد از حال و احوال اولیه و درست زمانی که منتظر بود تا آقا مصطفی علت غیبتش در آن همه سال را جویا شود، پیرمرد خیلی بی مقدمه گفت: آی ناقلا...آبی پوشیدی که یعنی آبیته ها؟؟ و غش غش زد زیر خنده.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 7:54 توسط محمدرضا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|