تبليغاتX
مولتی مینیمالیست
بعد از ده سال ریاضت کشیدن سرانجام به خانه خود برگشته بود.  لباسی سرتاسر آبی به تن داشت  و کله اش را تیغ انداخته بود که هر دو از نشانه های به پایان رساندن آن دوره عرفانی خاص بودند. وقتی وارد محله شد، آقا مصطفی، دوست پدربزرگش را دید. بعد از حال و احوال اولیه و درست زمانی که منتظر بود تا آقا مصطفی علت غیبتش در آن همه سال را جویا شود، پیرمرد خیلی بی مقدمه گفت:  آی ناقلا...آبی پوشیدی که یعنی آبیته ها؟؟ و غش غش زد زیر خنده.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 7:54  توسط محمدرضا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
پیوندها
نقدینگی(نقدهای من بر فیلم و کتاب و ...)
ساراپری
دغایغ
کوفتمان
پلاک1+12
عباس معروفی
مجنون لیلی
گوشه دل
رضا آموزگار
Rememeber
رضا ناظم
بیا فقط بخند
یک فنجان قهوه
جزیره
دیدگاه ها و تجربیات یک مرد تنها
من یکتا پرستم
هومن
ليست وبلاگهای به روز شده
خوابی در هیاهو
جهالت مجهول
از اشک تا لبخند
همه راه ها به سوی خدا و شناخت اوست
اخترک 0098
خوابگرد
کافه داستان
زندگی برای زندگی
من و خودم
جعبه احساسات...!
فرانسوا
نامدفون ها
Reformule
رو به رو با نازنین(خشایار)
سینمای نوین
درد و دلی با من
تراوشات یک ذهن بیمار
قصه خوانی(روهولا)
سبکی تحمل ناپذیر هستی
سکوت سنگین
چرکنویس مچاله
لحظه های رویش
حرف های ناتمام...
گوشه روشن
کافه انتهای کوچه بن بست
ناتاشا امیری
قرنطینه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM