![]() |
![]() |
|
|
دکتر جوان امروز به بیمارستان روانی منتقل شده است. حالا پرستار دارد تخت به تخت بیماران را به او معرفی می کند و توضیح کوتاهی را هم راجع به عاضه بیمار به او می دهد. تا اینکه سرانجام به تخت "او" می رسند. "او" با دو دستش صورت خود را پوشانده. پرستار توضیح می دهد که "او" تا چندی پیش سالم بوده است. تا چندی پیش از اینکه این فکر وسواسی به جانش بیفتد تا او را تبدیل به دیوانه ای شرمگین کند. پرستار سرش را نزدیک گوش دکتر می کند:
- "او" هربار که به یاد علت به دنیا آمدنش می افتد شروع به خودزنی می کند... تنها چند ماه بعد جوانه این توضیح آنقدر در ذهن دکتر ریشه دواند که او نیز عینا به عارضه ای مشابه دچار شد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 10:14 توسط محمدرضا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 |
|
RSS
|