![]() |
![]() |
|
|
به دعوت بی نام عزیز:
اگر ۲۴ ساعت تا مرگ من باقی مانده باشد کارهایی که خواهم کرد به این شرح خواهد بود: ۱- با دست هر چی روی میزم هست رو زمین می ریزم و روی میز خالی فقط چند تا کتابی که مدت هاست گذاشتم و هنوز وقت خوندنشون رو پیدا نکردم می ذارم. چون وقت محدوده سعی می کنم خیلی سریع قسمتاییش که برام جذاب بودن رو بخونم. ۲- وقتی از خواندن فارق شدم، زنگ می زنم به پیتزا فروشی و یه پیتزای حانواده می خرم و خودم رو مجبور می کنم تا تهش -ولو به زور- بخورم. ۳- وقتی حسابی باد کردم یه دونه آرامبخش می خورم و خودم رو پرت می کنم تو رختخواب. و اونوقت شروع می کنم به فکر کردم. تا جا داره زندگیمو مرور می کنم. ۴- وقتی مرور زندگیم تموم شد نویت قسمت شیرین ماجرا میشه: خودم رو الکی دلداری میدم که اگر نمی مردم چه ها که در آینده نمی کردم و دلم را خوش می کنم که اجل مهلتم نمی دهد. ۵- وقتی که حسابی از فکر نجات پیدا کردن از احساس مسئولیت آینده نجات پیدا کردم، پتو رو روی سرم می کشم و به خواب شیرین فرو می رم! حالا از چند نفر از رفقا می خوام بازی رو ادامه بدن: ذهن بیمار و رضا ناظم و خوذمانی تر و مسافر و بیمار لائوتسه و خانم فا و تمام دوستان و بستگانی که ما در ادامه دادن بازی مرگ یاری می کنند... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 16:22 توسط محمدرضا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|