![]() |
![]() |
|
|
در ایام نامزدی، مرد با چنگ و دندان، با چشم ابرو و حتی گاهی با تهدید و ارعاب تلاش می کرد تا نامزد زیبایش را تماما برای خود داشته باشد. زحمت های مرد برای چشم چرانان فامیل و آشنا به بار نشسته بود و دیگر همگی او را به عنوان مردی غیرتی که زنی زیبا دارد می شناختند.
یک روز آفتابی، وقتی که در خیابان کسی نبود تا خاطر مرد بخواهد بابتش نگران باشد، یک مینی بوس که مسافرانش حامل محصلان 14، 15 ساله بودند، در یک لحظه رکیک ترین متلک ممکن را نثار همسر مرد کردند. قبل از آنکه مرد فرصت کوچکترین عکس العملی را پیدا کند، ماشین به اندازه یک نقطه کوچک درامده بود پشت سرش موجی از خاک برخاسته بود. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 20:55 توسط محمدرضا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|