![]() |
![]() |
|
|
با خیال راحت، در خیابان قدم می زد و برای دو، ده، بیست و خدا می دانست چند سال دیگرش برنامه ریزی یا به بیان بهتر خیال پردازی می کرد. حال آنکه هیچ تضمینی وجود نداشت که تا ثانیه ای دیگر آجر یک ساختمان نیم ساخته بر فرق سرش برخورد نکند.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 18:27 توسط محمدرضا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|