<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>مولتی مینیمالیست</title>
<link>http://multiminimal.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 25 Jun 2008 12:51:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://multiminimal.blogfa.com/post-65.aspx</link>
<description>به دعوت &lt;A href=&quot;http://www.coffechi.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;بی نام&lt;/A&gt; عزیز: 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر ۲۴ ساعت تا مرگ من باقی مانده باشد کارهایی که خواهم کرد به این شرح خواهد بود:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱- با دست هر چی روی میزم هست رو زمین می ریزم و روی میز خالی فقط چند تا کتابی که مدت هاست گذاشتم و هنوز وقت خوندنشون رو پیدا نکردم می ذارم. چون وقت محدوده سعی می کنم خیلی سریع قسمتاییش که برام جذاب بودن رو بخونم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲- وقتی از خواندن فارق شدم، زنگ می زنم به پیتزا فروشی و یه پیتزای حانواده می خرم و خودم رو مجبور می کنم تا تهش -ولو به زور- بخورم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳- وقتی حسابی باد کردم یه دونه آرامبخش می خورم و خودم رو پرت می کنم تو رختخواب. و اونوقت شروع می کنم به فکر کردم. تا جا داره زندگیمو مرور می کنم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۴- وقتی مرور زندگیم تموم شد نویت قسمت شیرین ماجرا میشه: &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;      خودم رو الکی دلداری میدم که اگر نمی مردم چه ها که در آینده نمی کردم و دلم را خوش می کنم که اجل مهلتم نمی دهد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۵- وقتی که حسابی از فکر نجات پیدا کردن از احساس مسئولیت آینده نجات پیدا کردم، پتو رو روی سرم می کشم و به خواب شیرین فرو می رم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا از چند نفر از رفقا می خوام بازی رو ادامه بدن:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.amir-ishtar.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;ذهن بیمار&lt;/A&gt; و &lt;A href=&quot;http://rezanazem.blogspot.com/&quot; target=_blank&gt;رضا ناظم&lt;/A&gt; و &lt;A href=&quot;http://www.clearly.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;خوذمانی تر&lt;/A&gt; و &lt;A href=&quot;http://www.payepiyade.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;مسافر&lt;/A&gt; و &lt;A href=&quot;http://psychotic.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;بیمار لائوتسه&lt;/A&gt; و &lt;A href=&quot;http://adatnakonim.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;خانم فا&lt;/A&gt; و تمام دوستان و بستگانی که ما در ادامه دادن بازی مرگ یاری می کنند...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Jun 2008 12:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=multiminimal&amp;postid=65</comments>
<dc:creator>multiminimal</dc:creator>
<guid>http://multiminimal.blogfa.com/post-65.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قدم به قدم تا خودکفایی</title>
<link>http://multiminimal.blogfa.com/post-64.aspx</link>
<description>ایسنا: &lt;EM&gt;باز هم جوانان ایرانی افتخار آفریدند. تیم روباتیک دانشگاه صنعتی موفق به طراحی و ساخت روباتی تمام اوتوماتیک با استفاده از تکنولوژی نانو و دستیابی به جایزه سال خوارزمی شدند. بنا به گفته سرپرست تیم، این روبات شکنجه گر قادر است که با رسوخ در ریزترین منافذ بافت های سلولی و عصبی، حتی قوی ترین متهمین را بدون کوچکترین جراحتی وادار به اعترافات لازم بنماید. هم اکنون امتیاز  تولید این وسیله توسط چند شرکت داخلی و خارجی خریداری شده است و بنا به پیشبینی سرمایه گذار دولتی آن، پروژه تولید انبوه این روبات در دست انجام می باشد.&lt;/EM&gt; </description>
<pubDate>Thu, 08 May 2008 16:23:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=multiminimal&amp;postid=64</comments>
<dc:creator>multiminimal</dc:creator>
<guid>http://multiminimal.blogfa.com/post-64.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تلخی حقیقت</title>
<link>http://multiminimal.blogfa.com/post-63.aspx</link>
<description>شب زفاف پدر عروس تا صبح خواب به چشمانش نیامد. گیرم که خودش خوب می دانست که ضامن بقای نسلش و سعادت دخترش چیست.</description>
<pubDate>Mon, 21 Apr 2008 06:37:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=multiminimal&amp;postid=63</comments>
<dc:creator>multiminimal</dc:creator>
<guid>http://multiminimal.blogfa.com/post-63.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>منتظر درد</title>
<link>http://multiminimal.blogfa.com/post-62.aspx</link>
<description>۱- مامور وظیفه شناس برای کشیدن دندان کرم خورده روی صندلی دندان پزشکی دراز کشیده بود و با دلهره  انتظار دردی حتمی اما لازم را می کشید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲- یک ماه بعد مامور وظیفه شناس پشت میزی کثیف در اتاقی کثیف تر  نشسته بود.  او در اتاق بازجویی انتظار شکنجه گر را می کشید. و چون می دانست که حرفی برای اعتراف ندارد هر ثانیه منتظر دردی محض اما بی سود و بی دلیل را  می کشید. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 Apr 2008 05:58:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=multiminimal&amp;postid=62</comments>
<dc:creator>multiminimal</dc:creator>
<guid>http://multiminimal.blogfa.com/post-62.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>محکوم</title>
<link>http://multiminimal.blogfa.com/post-61.aspx</link>
<description>موجود دو جنسی خسته از انبوه تحقیر و تمسخر سرانجام تصمیم می گیرد تا تن به مشقت جراحی دهد. فقط می ماند یک انتخاب. اینکه جنسیتی معین برای خود برگزیند. از آنجاییکه دیگر فکر و ذکرش رهایی از بی هویتی است انتخاب برایش کاملا بی معناست. پس  لحظه آخر دم در بیمارستان سکه ای را از جیب درمیاورد و با خود قرار می گذارد که شیر مرد باشد و خط زن. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سکه بعد از پرتاب بر روی لبه اش روی کف صیقلی و مرمرین بیمارستان فرود می آید و دیگر ابدا از جایش تکان هم نمی خورد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 10 Mar 2008 07:04:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=multiminimal&amp;postid=61</comments>
<dc:creator>multiminimal</dc:creator>
<guid>http://multiminimal.blogfa.com/post-61.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دیوانگان شرمگین</title>
<link>http://multiminimal.blogfa.com/post-60.aspx</link>
<description>دکتر جوان امروز به بیمارستان روانی منتقل شده است. حالا پرستار دارد تخت به تخت بیماران را به او معرفی می کند و توضیح کوتاهی را هم راجع به عاضه بیمار به او می دهد. تا اینکه سرانجام به تخت &quot;او&quot; می رسند. &quot;او&quot; با دو دستش صورت خود را پوشانده. پرستار توضیح می دهد که &quot;او&quot; تا چندی پیش سالم بوده است. تا چندی پیش از اینکه این فکر وسواسی به جانش بیفتد تا او را تبدیل به دیوانه ای شرمگین کند. پرستار سرش را نزدیک گوش دکتر می کند:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- &quot;او&quot; هربار که به یاد علت به دنیا آمدنش می افتد شروع به خودزنی می کند...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تنها چند ماه بعد جوانه این توضیح آنقدر در ذهن دکتر ریشه دواند که او نیز عینا به عارضه ای مشابه دچار شد. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 24 Feb 2008 06:43:27 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=multiminimal&amp;postid=60</comments>
<dc:creator>multiminimal</dc:creator>
<guid>http://multiminimal.blogfa.com/post-60.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مردی به نام نکبت</title>
<link>http://multiminimal.blogfa.com/post-59.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;اما مفهوم &quot;خدا&quot; هنوز در ته ذهن فیلسوفِ لائیکِ روشنفکر، جایگاهی در آب نمک داشت تا هرگاه با  مصیبتی رو به رو شد بتواند به عدالتش شک کند.  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 09 Feb 2008 10:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=multiminimal&amp;postid=59</comments>
<dc:creator>multiminimal</dc:creator>
<guid>http://multiminimal.blogfa.com/post-59.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> غنیمت می شمارد صحبت!</title>
<link>http://multiminimal.blogfa.com/post-58.aspx</link>
<description>زن زیبا، زیبا تر از آن است که بخواهد چند صباح باقی مانده از طراوتش را فدای حلقه ای ناچیز در انگشتانش کند. پس بعد از اندک مدتی از زندگی مشترک، مصرانه هر صبح که از خانه بیرون می رود حلقه تعهدش را روی انگشتان دست چپش جا به جا می کند، تا مبادا خدشه ای در عطش نگاه های حریص خریداران سابق زیباییش وارد شود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*سرانجام برگشتم با نیروی تازه و عطشی ناب برای نوشتن و صد البته با نظر لطف دوستان و عزیزان.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Jan 2008 17:32:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=multiminimal&amp;postid=58</comments>
<dc:creator>multiminimal</dc:creator>
<guid>http://multiminimal.blogfa.com/post-58.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فرهنگ مشروط</title>
<link>http://multiminimal.blogfa.com/post-57.aspx</link>
<description>پیرمرد گدا وقتی پاکت سیگار را روی زمین دید، چشمانش از خوشحالی برق زد. اما وقتی پاکت را از روی زمین برداشت فهمید که پاکت خالی است. پس گفت:&lt;BR&gt;- تف به ذات بی فرهنگت بیاد که آشغال می ریزی و میری....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*دوستان عزیز، متاسفانه به دلیل گرفتاری زیاد تا مدتی از به روز کردن وبلاگ معذور هستم. اما خب با دلبستگی من به محیط وبلاگ و دوستان وبلاگی، احتمالا به زودی برمی گردم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 Nov 2007 09:42:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=multiminimal&amp;postid=57</comments>
<dc:creator>multiminimal</dc:creator>
<guid>http://multiminimal.blogfa.com/post-57.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کنجکاوی و دوری چنین باطل</title>
<link>http://multiminimal.blogfa.com/post-56.aspx</link>
<description>آری، سرانجام بعد از چیزی حدود چندصد سال تحقیق و کاوش  این موجود مغرور به آرزوی دیرین خود، یعنی &quot;عمر جاودانه&quot; می رسد. و آن وقت هزار سال بعد، انسان های هزار ساله، سیراب و کلافه از عمر طولانی، سال ها پژوهش خواهند کرد تا حداکثر عمر خود و همنوعانشان را متوسط هفتاد سال کنند.
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*به نظرم این خیلی بی مزه است که کسی بخواد کار خودش رو نقد کنه، اما برای قدری شفاف سازی لازم می دونم کمی توضیح راجع به پست قبلی بدم:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بخشی از چیزی که مدنظرم بود، شرطی شدن آدمها به پیدا کردن استدلال برای هر کاری هست و اینکه حتی کودکی چند ساله هم اینطور بار می آید که ناخودآگاه وجود دلیلی را -چه دلیل را درک کرده و چه نکرده- پشت هر عملی به صورت پیش فرض موجود بداند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 16 Nov 2007 10:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=multiminimal&amp;postid=56</comments>
<dc:creator>multiminimal</dc:creator>
<guid>http://multiminimal.blogfa.com/post-56.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
